Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
يه روز قشنگ
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام سلام

امروز بعد از ۵-۶ ماه سرحال و با خنده از خواب بيدار شدم. بعدشم که بازم با جوجو بودم تا ساعت ۵/۱۰ - الان مامان جوجو زنگ زد. حالش خوب نبود. سردرد داشت. سردرد خيلی سخته. من حاضرم بميرم اما سردرد نگيرم مثل ترکه که اگه جهانو بهش بدن ميفروشه ميره خارج!

 اما متاسفانه توی هفته هفت روزه ۵ روزشو سردرد دارم و البته بستگی داره اطرافيانم چقدر سر به سرم بذارن.

امروز که حالم خوبه نمی خوام از چيزای ناراحت کننده حرف بزنم. آقای رئيس هم نيست. اما خانوم عقده ايش تشريف داره و گوش شيطون کر امروز هی منو صدا نميکنه. سر جاش نشسته. پرونده هارو ريخته جلوش و عينکشو زده و خودکارشو ميکنه توی دهنش و به پرونده ها نگاه ميکنه. مثلاْ خيلی ميفهمه  ای خداااا آدم دردشو به کی بگه؟

خدايی نميدونم همه جا محيط کارها اينجوريه يا من فقط اينجا با اين اورانگوتانا سرو کله ميزنم. ديروز جوجو خان تازه ليست کلاسهای اين ترممو بهم داده. وقتی ديدم هوش از سرم رفت از هر کلاسی فقط ۲ جلسه مونده.بايد امروز برم انقلاب کتابارو بخرم. لا اقل بشينم خودم بخونم.

ديگه اينکه امروز بازم بيرون کار دارم. بنا براين نميتونم بيشتر از اين اينجا وقت بذارم.

باآرزوی روزی خوش برای همه.

بای