میترا جان - مارال و آلنی - نسی عزیزم  - دریا - الی - طلوع عزیز و سایر دوستای خیلی عزیزی که خاموش بودین و روزهای پایان بارداریم و زمان به دنیا اومدن حبه انگورم برام پیغام گذاشتین از همتون خیلی ممنونم. خیلی دوستتون دارم.

دوستای روشنم که میخونمشون رو که در انتهایی ترین نقاط قلبم جا دارن. با خوشحالیشون خوشحالم و میخندم و به ناراحتیشون اشک میریزم.

امشب داشتم خاطرات و نظرات روزهای آخر بارداریم رو میخوندم. وقتی که بیشترین لطف رو به من داشتین. من نرسیدم و نتونستم جواب محبت هاتون رو زیر نظرات مهربانانتون  بنویسم.. اما الان میگم خیلی دوستتون دارم. قصد نداشتم پستی بذارم. اما دلم لبریز شادی شد از نوشته هاتون.

الان هم یه خواهش دارم. دوستایی که اینجا رو میخونین.. هر وقتی که این پست رو خوندین برای این پست یه پیغام بذارین. اگر قدیمی هستین بگین از کی با من هستین..

یه دنیا عشق و سپاس

برای دوستای روزهای سختم قلب

 

راستی میترا جان.. من هیچ وقت ننوشتم که دوست داشتم اسم حبه انگورم رو علی بذارم اما خوب نشد و جوجه من جاوید نام گرفت.