Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
 

سلام علیکم

خوابم نمیبره و جوجو هم شارژ گوشیم رو تموم کرده که تخته بازی کنم و چه کاری بهتر از آپ کردن.

خوب از تعطیلات هنوز تموم نشده بگم.

همونطوری که گفتم کله سحر روز اول فروردین مادر شوهر اینا و از اونطرف هم مامان اینا راهی سفرهاشون شدن.

مامان اینا 5 فروردین برگشتن و طبق روال همیشه من نهار پزیدم که بیان خونه ما.

خیلی دیر رسیدن و ساعت 4 بود اما بنده خداها به خاطر اینکه من غذا پزیده بودم گرسنه موندن تا بیان خونه ما.

داداش بزرگه هم بودن و خیلی خوش گذشت. بعدشم بعد ظهر هم رفتن خونشون چون شب مهمون خونه دائی دومی بودیم. شب هم اونجا فقط من رفتم و جوجو طفلی موند در خونه ( از اون نظر که شهر در امن و امان کامله)

فردا شبش هم مامان همه رو دعوت کرده بود.

همه خواهر ها و خاله ها و دائی ها و داداش بزرگه هم بودن. یعنی خونشون قیامتی بود.

جوجو باز موند در خونه. مامانش اینا قرار بود برن یزد که بعدش گفتن میخوان شیراز هم برن. اونا هفتم فروردین برگشتن. برای اونا هم نهار پزیدم و اومدن خونمون و کلی خوش گذروندیم و سوغاتی های جیگیلی دریافت کردیم که عکسش رو بعداً میذارم.

در پی ناراحتی مامان از برادران ارجمند ، فردای مهمونیش یعنی همون صبح 7 فروردین راهی سفر مشهد شد.

البته من قبلش آشتیشون دادم و خدا رو شکر به خیر گذشت و مامان راضی شد به جای اینکه بره جایی که نه آب و آبادانی باشه و نه بانگ مسلمانی با خواهر کوچیکه طلبیده شدن مشهد و ما موندیم حوضمون همچنان.

روز هشتن من به همراه مادر شوهر و پدر شوهر و جوجو راهی عید دیدنی شدیم. خونه دائی جوجو نشد بریم چون نوه گوگولوش به دنیا اومده بود و رفته بودن بیمارستان.

بعد خونه خاله که نهار هم مهمونشون بودیم به خونه یکی از اقوام که عموی پیر بابای جوجو بود سر زدیم و بعد هم خونه دختر خاله اش.

سر راه هم به بیمارستان و نوه دائی سر زدیم که البته من و جاوید گوگولی موندیم توی ماشین.

بعد هم خونمون به مدت نیم ساعت استراحت کردیم و راهی کرج شدیم و خونه دائی و خاله جوجو رو هم سر زدیم و وسلام.

شام مهمون مادر شوهر اینا بودیم که برادر شوهر زحمت کشید به جای شوید باقلا بهمون مرزه باقلا داد  (اشتباهی ریخته بود) و خیلی هم خوشمزه بود و حالش رو بردیم.

مامان هم شب نهم برگشت. که چه برگشتنی. پروازشون ساعت 11 شب بود که بنده خداها با کلی تاخیر ساعت 2/5 پرواز کرده بودن و ساعت 4 رسید خونه.

دهم شب خونه خوهر کوچیکه بودیم. خونشون رو بنایی کرده بودن و خیلی هم قشنگ شده بود.

شوهرش هم خدا رو شکر لگدی نپروند و موجبات انبساط خاطر ما رو فراهم آورد.

فردا ظهر هم خونه خواهر بزرگه و شبش هم بالاخره رفتیم دستبوس پدر بزرگ و مادر بزرگ.

دیروز هم تا عصر خونه بودیم و عصر با مادر شوهر و برادر شوهر و جوجو رفتیم بوستان و یه جو گیری عمیق برای من اتفاق افتاد که بعداً به صورت مصور خدمتتون عرض میکنم. شبش هم با مادر شوهر اینا مهمون خونه مامان اینا بودیم.

امروز که دوازدهم باشه هم همکار سابقم رو دعوت کرده بودم. خوب بود و خوش گذشت. بعدش هم جوجو بردمون دریاچه چیتگر یا همون نمیدونم شهدای چی چی و بعدشم پارک چیتگر رو گشتیم و دوستم رو رسوندیم مترو و خودمون به خونه برگشتیم.

کمی تمیزکاری و بعدشم شام خوردیم.

یه سر رفتیم خونه مامان اینا که چای سازی که مامان برام خریده بود رو بیارم که همه چیز رو آوردم به جز همون.

همه خونه مامان اینا جمع بودن برای فردا.

مهمون خاله کوچیکه ایم که باز هم به خاطر این دل مهربون من با اینکه 3 ساله با مامان اینای جوجو میریم بیرون باز قرار شد تا بعد نهار با اینا باشیم و بعدش بریم اونوری.

روز چهاردهم هم انشاله قرار هست همه گروه بریم هشتگرد باغ بابای مهسا.

همین.

فقط اینکه جوجه من از وقتی به دنیا اومده بود با صدای بلند توی خواب میخندید. اما توی بیداری فقط لبخند ژکوند تحویلمون میداد. روز دوم فروردین توی بیداری برای اولین بار برای من بلند خندید و ما کلی ذوق کردیم. اولین بار هم دیروز سوار کالسکه اش کردیم و بردیم بوستان گردوندیم که همش خواب بود.

دیروز جوجو خان هم ساک جوجه رو انداخت و فلاسک بچه ام رو شکست.

اهان هنوز هم کاغذ دیواری هامون رو نزدیم و طبق روال همه قول ها عملی نشد و افتاد بعد عید. تا ببینیم چی میشه.

آهان دوم : بعد عید هم قراره من و جوج بریم سفر. احتمالاً پابوس امام رضا (ع).

خوب دیگه برم بخوابم. انشاله سیزده به در خوبی داشته باشین و حسابی بهتون خوش بگذره.

به خدای مهربون میسپارمتون