Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
چیز تو چیز
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

یعنی یه وضعی شده هاااااااااا

از مسافرت که اومدیم شنبه اش رفتیم واکسن 4 ماهگی جاوید خان رو زدیم.

برعکس اوندفعه کمی تب کرد. مادر شوهر هم انقدر منو ترسوند که شبش تا صبح خوابم نبرد.

فرداش روز مادر بود و برای مادر ها اول مامان جوجو بعدشم برای مامان خودم روز مادر بردیم.

منم به عنوان اولین روز مادرم یه تبریک خشک دریافت کردم اونم بعد تذکر.

البته قراره و شاید این جمعه بیاید شاید هم نه. چشمک 

از همون روز واکسن جاوید هی تب میکنه هی خوب میشه. تا چند روز ربطش دادیم به واکسن و الان که 4-5 روزی شده که آب دهنش میاد و دست ما رو میگیره و تا ته حلقش میکنه و هی با لثه اش فشار  میده فهمیدیم علت دیگه ای هم داره.

اون هفته اولین سری مهمون ها (خواهر سومی و پسر عمو رو که زنش خواهر شوهر خواهر سومیه ) دعوت کردم. برای نجات روح خودم از سر و صدای بچه ها در یک فضای کوچیک و ایضاً به منظور خوش گذشتن به مهمون ها دعوتشون کردم پارک و در کمال تعجب خیلی خوش گذشت.

شبش هم خونه حسین دعوت بودین با خواهر سومی که داداشم هم از کرج با خانواده اش اومدن و شب هم به صرف اولین غذایی که عروس برای اولین بار برای قوم شوهر پخته بود بسیار عالی سپری شد.

قرار گذاشتیم این هفته هم اهالی همیشگی رو باز دعوت کنیم باغ و یک وعده بابت مهمونی من و بقیه مهمون حسین سپری بشه.

جاوید این روزهای شلوغ مهمونی خیلی اذیته و اذیت میکنه.

تازه اون هفته 2 روز فبل مهمونی بالاخره قسمت شد و پذیرایی رو کاغذ دیواری کردیم.

بسیار عالی شد و از نتیجه راضی بودیم.

اما خوب پدر من بوده که در این شلوغی ها در اومده.

مهمونی جمعه هم که برگزار شد و گذشت تولد مامان بود و چون پارک جای بردن کیک خامه ای نبود یه کیک ساده پختم و تولد مامان رو هم برگزار کردیم.

ببخشید درهم مینویسم. فقط اومدم بگم که شرمنده ام که بهتون سر نزدم. اصلاً وقت نمیکنم بیام نت.

دعا کنین جوجه من زیاد بابت دندونش اذیت نشه.

فردا صبح ساعت 5 باید برم آزمایشگاه و آزمایشی که قرارد بوده بعد عید فوری انجام بدم و برم پیش دکترم رو انجام بدم اما هنوزم با جاوید دست به یقه ایم و ایشون نمیخوابن.

مواظب خودتون باشین

آرزومند آرزوهایتان قلب

راستی امروز صبح ساعت 7 که جاوید بیدار شده بود و بازیش گرفته بود وقتی رفتم براش شیر بیارم اومدم دیدم غلت زده و برای اولین بارش بود.