Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نیمه راه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
 

وقتی به دنیا اومده بود بیشتری ها میگفتن زشت ترین بچه ای هست که دیدن. راست هم میگفتن. پوستش که تیره بود یه عالمه هم مو داشت. مثل یه بچه گربه سیاه و زشت.

وقتی 4-5 سالش شد چشمای سیاه و قشنگش نمای خاصی رو به صورت تیره اش میداد.

و الان که شده یه نوجون 16-17 ساله دیگه هیچ کسی نمیگه که به عنوان یه مرد خیلی جذاب شده بلکه همه وقتی اسمش میاد میگن آخر معرفت و مهربونیه.

وقتی باشه نمیذاره کسی دست به کاری بزنه. بچه هایی که راحت توی بغل این و اون نمیمونن ساعت ها توی بغلش میشینن و باهاش میخندن.

پسر داییم رو میگم. تصادف کرده و حالش خیلی بده.

از اون مدلهای فقط میتونین دعا کنین و هیچ کاری دیگه ای ساخته نیست.

از دیشب که شنیدم همش صداهای بد و منظره های بد میاد توی ذهنم. سرم رو به شدت تکون میدم که از سرم برن بیرون و میگم خدایا نههههههه.

دعاش کنین. خیلی خیلی محتاج دعای شما هستیم.

.

.

دیروز هم 6 ماهگی جاوید بود. صبح بردیم واکسنش رو زدیم و دیروز همش بیحال بود و کمی تب داشت.

دیشب هم مادر شوهر اینا براش کیک خریده بودن. با اینکه اصلاَ حوصله نداشتم چون زحمت کشیده بودن رفتم خونشون و سعی کردم شاد باشم.

خودمون هم براش تاب خریدیدم. اما ازش میترسه. وقتی عموش و باباش و مادر بزرگ و پدر بزرگش سعی کردن بنشوننش توی تاب جیغ کشید و گریه کرد.

شایدم از جمعیت ترسید. فعلاَ گذاشتمش گوشه خونه تا به قیافه اش عادت کنه.

دعا یادتون نره.