Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزهای غیر عادی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳
 

چقدر دلم میخواست بیام و از روزانه هایی که بیخیال میگذرن و میرن و قدرش رو نمیدونیم بنویسم.

اون روز کذایی به خیر گذشت. علیرغم مخالفت دکتر های بیمارستانه شهرستان ، پسر داییم رو با آمبولانس آی سی یو دار منتقلش کردیم تهران.

خدا لعنتشون کنه که به خاطر اینکه 1 روز این بچه رو بدون هیچ رسیدگیی گذاشتن این طفلی به این روز افتاده و بعدشم بدون داشتن علم نظریه صادر میکنن.

من نمیدونم یه دکتر عمومی و یه دکتر شکسته بند رو چه به این غلطا که در مورد آمبولی ریه نظریه بدن.

اینجا نه اینکه بگم وضعش بهتره.. نه اما حداقل نگفتن 10 روز همینطور بمونه تا ببینیم چی میشه.. دارن روش درمان انجام میدن.. اینجا تشخیص دادن که توی مغزش هم لخته هست.. اینجا برای بار هزارم به ما ثابت شد که در این مملکت بدون پول که باشی یعنی خودت رو مرده بدون... اول 30 میلیون بریز به حساب بیمارستان تا مریضت نیومده فیها خالدونش رو هم چک میکنیم برات. من نمیدونم تکلیف کسایی که ندارن چیه؟ من نمیدونم اونی که نداره 4 میلیون بده آمبولانس آی سی یو دار بگیر و مریض رو بیاره تهران میدونه که مریضش محکوم به مردنه یا نه.

البته این معنیش این نبود که ما داریم هاااااا نه. اتفاقاَ این دایی من تنگدست ترین داییمه.

اما همون آدمهایی که تا دیروز داشتن به هم چنگ و دندون نشون میدادن چنان هر چی داشتن رو کردن که باز به من ثابت شد برای همینه که ما با هم جنگ و دعوا میکنیم و توی سر هم میزنیم اما از هم نمیبریم.

خدا خیر بده حسین رو که تا اینجا نصف بیشترش رو هم اون تقبل کرده.

پریشبا هم میگفت تو دعا کن پسر دایی خوب شه من حاظرم ماشین زیر پام رو هم بفروشم.

خدا رو شکر کردم برای داشتن همچین خانواده ای. خدا به همشون سلامتی بده.

زنداییم این روزها خونه مامان ایناست. طفلی همش این گوشه و اون گوشه در حال زاری کردنه.

امشب مامانم میگفت دکتر دیروز گفته امیدی بهش نیست ولی بازم از خدا نا امید نشید.

خدا خودش رحم کنه. اصلاً نمیتونم تصور کنم چیزیش بشه.

توی این هیری ویری پدر شوهر خاله ام هم فوت شد. فردا رو هم باید بریم خاک سپاری اون.

نامزد خواهرم هم که قرار بود عقدشون بشه عید فطر گیر داده که عقد کنیم.

فکر کنم ترسیدن پسر دایی م خدایی نکرده چیزیش بشه.

مامان اینا هم فردا دارن با زندایی و دختر داییم میرن مشهد بلکه امام رضا نظر لطفی بهشون بندازه.

احساس میکنم موهای سرم بدون هیچ تافت و ژل و سشواری همش سیخ مونده.

راستی از دوستانی که دلداری دادن و دعا کردن ممنون.

از اونایی هم که دلداری ندادن و دعا نکردن هم ممنون.

یعنی راستش وقتی میایی و میبینی 76 تا بازدید بعد 1 پیغام خوب یجوریت میشه.

منم یجوریم شد. افتادم یاد حرف یه دوست که یه روزی با حالتی شبیه تمسخر بهم گفت یعنی برای ناراحتی دوستای وبلاگیت ناراحت میشی واقعاَ؟؟ الان یادش افتادم.

این روزانه رو فقط نوشتم تا یادم بمونه چه روزهای سنگینی داره بهمون میگذره وگرنه نه قصدم ناراحت کردن کسی بود نه آمار مالی دادن لطفاَ کسی به دل نگیره و خدایی نکرده دری وری تحویل من نده که اعصابم بدجوری ضعیفه این روزها.