Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نه سال؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
 

صداش میکنم و میگم بیا این کیسه شمع ها رو بده تا ببینم شمع 9 داریم یا نه.

چشماش برق میزنه و یه نگاه میکنه و میگه نه؟؟

میگم آره و لبخندی میزنم و بعدش چشمهام از درد فشرده میشن.

.

.

دیروز از ظهر سردر داشتم. علتش هم کاملاَ مشخص بود. تا ساعت 2 شب قبلش خوابم نبرد. بعدشم جاوید نانازی بیدار شد و با اون صداهای بلند و عجیب غریبی که تازگیها از خودش در میاره شروع به بازی کرد.

وقتی دیدم خودم هم خوابم نمیاد باهاش بازی کردم تا موقع سحر شد. آوردمش توی حال و گذاشتمش توی روروئکش تا بازی کنه و منم رفتم سحری رو آماده کنم. با روروئکش هی میرفت و خودش رو میزد به جوجو..

نگفته بودم.. محل خواب جوجو به پذیرایی منتقل شده. تا وقتی که برای جای جاوید محلی رو یا درست کنیم یا پیدا کنیم.

بچه انقدر وول میخوره که وقتی میذاشتمش وسط تخت صبح هم من کمر در داشتم هم جوجو.

اینه که اون بنده خدا هم عطای تخت رو به لقاش بخشید و ساکن پذیرایی شد.

آره خلاصه سحری رو در جوار پسر جان خوردیم . برای اولین بارش دعای سحر رو شنید و بیدار بود.

بعدش نماز خوندیم و طبیعی بود که بخوابیم. اما ایشون تا ساعت نزدیک 6 نخوابید.

بعدشم 1 ساعت به 1 ساعت بیدار شد و شیر خواست. نتیجه سردرد میگرنی من بود که ساعت 12 دیدم نمیشه چشمام رو باز کنم.

طمع.. همون چیزی که بشر رو بیچاره کرده منو هم بیچاره کرد. هی خواستم روزه ام رو نگه دارم هی حالم بدتر شد.

هر چی هم به افطار نزدیک تر میشدیم امکان اینکه روزه ام رو بخورم کمتر میشد.

شب خونه مامان اینا دعوت داشتیم. با حال بدی جوجو منو به اونجا رسوند. گفتم شاید بهتر بشم.

وقتی رفتم دیدم پسر عموم اینا هم قراره بیان. دیگه تحمل روسری و سر و صدای اونا رو نداشتم. از حسین خواستم منو برسونه خونه.

انقدر بدنم داشت میلرزید که نمیتونستم جاوید رو نگه دارم.

ترسیدم بچه بیافته دادمش حسین بیاره.

وقتی رسیدم خونه ساعت 8 بود. جوجو با پسر دائیش رفت بیرون تا در خصوص مشکلی که با خانومش بهش برخوردن و میخوان جدا بشن صحبت کنن.

وقتی اونا رفتن یکباره حالم بهم خورد و اینطوری بود که 45 دقیقه مونده به افطار روزه ام باطل شد.

دیگه من سریع رفتم 2 تا ژلوفن خوردم و خوابیدم. برای افطاری جوجو اومده دنبالم میگه دایی اینا بالا هستن تحمل اونا رو هم نداری؟

از سوالش خنده ام گرفت... فکر کرده بود دائیش اینا از خانواده خودم به من نزدیک ترن که وقتی تحمل اونا رو ندارم تحمل اینا رو داشته باشم.

گفتم نه عزیزه من برو افطار کن.

یکبار هم مامانش بنده خدا با اون پا درد شدیدش اومد و بهم سر زد و بعدش که کمی بهتر شدم دیدم جوحو با این و یه کیک اومد خونه و سالگرد عقدمون رو بهم تبریک گفت.

خلاصه دائیش اینا رفتن و نهمین سالگرد عقدمون رو با مامانش اینا دور هم جشن گرفتیم در حالی که من از شدت سردرد در حال مرگ بودم.

البته از عصر خیلی بهتر بودم ولی بازم درد زیاد بود و من به خاطر روزه ناتوان.

اینگونه بود که اولین سحری حبه انگور در نهمین سالگرد عقد ما برگزار شد.

از نبودنم و سر نزدنم شاکی نباشین تورو خدا. به خدا فرصت نمیکنم. از اتفاقات که براتون نوشتم. من تا ظهر خواب و بیدارم بعدشم رسیدن به کارهای یه جوجه شیطون و درست کردن شام و افطار برای خودمون و مادر شوهر اینا فرصتی برام نمیذاره.

مادر شوهرم طفلی هنوز پاش خوب نشده و سختشه که برای غذا پختن سر پا بمونه.

به یاد 9 ماهی که هر روز برای من نهار پخت و آورد و به زور بهم داد خوردم دارم سعی میکنم کمی از زحماتش رو جبران کنم.

با موبایل میخونمتون و کامنت گذاشتن سخته.. تازه وقتی هم میذارم میبینم نمیرسه.

پس کمی از من نرنجین تا این روزهای سخت تموم بشن.

دوستتون دارم.

نماز و روزه هاتون قبول درگاه خدای مهربون.

التماس دعا.