Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
صادقانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
 

یه چیزی هست که باید بنویسمش. یعنی باید بهتون بگم .

البته نه اعتراضیه و نه گلایه ایه و نه هیچ چیز دیگری.

از روزی که این وبلاگ رو راه انداختم تا الان همیشه و همیشه مطالب رو صادقانه در وبم نوشتم.

علت هم کاملاً مشخصه. اینجا دفتر خاطرات منه (بماند که هر شب کابوس اینو دارم که پرشین بترکه و مطالب منو با خودش ببره)

دیدین که بر خلاف خیلی وبلاگ ها بعد از مدتی مطالبم رمزی نمیشن.

بازم علت داره. وقتی کسی میاد اینجا رو میخونه شاید بخواد بدونه قبلن من چطور گذشته و نمیخوره به در بسته کما اینکه نمیگم زیاد اما کم هم نبوده که برام نوشتن الان 2 هفست و نمیدونم 3 روزه و .. داریم میخونیم تا تموم بشه وبت.

نه اینکه مطالب خاصی باشن که صد البته نیست و به تعبیر یکسری دوستای وبلاگی وبلاگ عامیانه و خاله زنکیه.

خوب بعضی ها دوست دارن و میخونن.

آآآآآآآآما...

این روزها راستش هیچ انگیزه ای ندارم که بیام و چیزی بنویسم.

وقتی میگم وقت ندارم اول به خودم دروغ میگم که هر روز خودم رو بابت ننوشتن روزانه هام سرزنش میکنم بعدش به شما (منظورم همون 2-3 تا دونه نفری هستن که میگن چرا نمینویسی و باز 2-3 تا بزرگواری که هر روز سر میزنن و میدونم و اگر مطلبی بذارم بدون نظر نمیرن و اگرم نبود کمی صبر میکنن و اگر باز من نیومدم جویای حالم میشن.)

راستش میخونمتون. میخواهین باور کنین یا نه فرقی به حالم نمیکنه اما من همیشه و همیشه نگران دوستامم.. اگر خوشبخت باشن از خوشحالیشون خوشحال میشم و اگر خدایی نکرده مشکلی باشه دنبالشون میکنم ببینم به کجا رسیدن و حداقل اینکه از دعا براشون مضایقه نمیکنم.

میخونمتون اما دیگه نظر گذاشتنم نمیاد.

یه حس بدی این روزها دارم.

بازم تاکید میکنم اینجا اول از همه برای خودمه. اما احساس میکنم در جمعی که همه جوره خودشون رو استتار کردن عریان موندم اون وسط. و صد البته که استثنا هم وجود داره.

برای من این خیلی غم انگیزه. چون تنها جایی که میتونم راحت حرفم رو بزنم اینجا بوده و فکر نکنم دیگه باشه.

افه و چ...ه نمیام که میبندمش و از این مزخرفات و بعدش باز بیام بنویسم که از این یه قلم کار خیلی بدم میاد. اینجا رو نمیبندم تا روزی که مجبور نشم که انشاله نمیشم.

شاید مطالبم رو برای خودم ثبت موقت کردم. شاید افسرده گی ام به خودی خود خوب شد و باز برگشتم و مثل انسانهای شادون و شیرین عقل باز برای خودم با لفت و لعاب روزهامو تعریف کردم.

فعلا این وب فقط وقتهایی آب میشه که بتونم به حس بدم غلبه کنم.

میدونم برای کسی مهم نیست و البته برای منم هم.

اینو برای همون تعداد کمتر از انگشت دست گفتم که به معنای واقعی کلمه دوستن برای من.

 این تاکید ها هم برای اینه که کسی خودش رو اذیت نکنه خدایی نکرده با این فکر که من توهم مهم بودن زدم.. نه عزایزان من، هیچ توهمی وجود نداره.

دوستتون دارم و به خدای مهربون میسپارمتون.