یه قطره اشک روی گونه اش سرازیر شده و در حالی که از توی روروئک خم شده تا موس من رو از روی میز کارم برداره هی نق میزنه و وقتی دستش نمیرسه بلند میشه روی دو تا پاهاش و خودش رو میکوبه به صندلی روروئک.

موندم با حیرت حرکتهاشو نگاه میکنم که میره عقب و دوباره برمیگرده.

انقدر میاد خودش رو میکوبه به میز تا چیزی که تا حالا دستش ندادم رو بهش میدم.

موبایللل!!

اول با حیرت نگام میکنه بعدشم مثل اینا که در افق محو میشن در عرض 2 ثانیه با روروئکش کج کج میدوه میره توی اتاق.

انگار میترسه پشیمون بشم.

به دقیقه نمیرسه دوباره با اشک و آه میاد و سیم موس رو میگیره و میکشه.

موبایل رو انداخته و برگشته.

از حرکاتش خنده ام میگیره.

بیخیال کاره نکرده میشم و بغلش میکنم و با هم در افق یه وجبی خونمون محو میشیم.

...

عملاً چند وقته نه میتونم کاری برای خونه انجام بدم و نه کارهای شرکت رو.

فقط کارهام پهنه وسط پذیرایی و جاوید هی با روروئکش از روشون رد میشه.

خونه رو هم که دیگه عرض نکنم.

...

اون هفته دوشنبه رفتیم مسافرت.

قرار بود با مامانم اینا بریم که طی حرکت هایی با مامان اینا جوجو رفتیم.

جمعه شب هم برگشتیم و شنبه به استراحت گذشت و یکشنبه هم جشن نامزدی خواهرم بود.

جشن به خوبی و خوشی برگزار شد.

بقیه هفته هم همینطور به کار خونه و کار شرکت و امورات حبه انگور گذشت.

این پست 3 روزه ثبت موقته و در انتظار انتشار.

 ایشون هم حبه انگور بعد از لیس زدن بلال مامانش.

داره با تعجب به سخنرانی باباش گوش میده بچه.