احساس خستگی خیلی زیادی میکنم.

از درد شدیدی که جوجه ام تحمل میکنه. دندونش در نمیاد و بچه عذاب شدیدی میکشه و به طبع اون شبها روزگار من سیاهه تا بخوابه.

حالا توی این هیری و ویری ما هم ویر فیلم دیدنمون گرفته و سریال منتالیست رو شروع کردیم.

در ابن پروسه اعتیاد آور مهم نیست که مهمون باشیم یا مهمون داشته باشیم یا روز عادی باشه. هر شب ما باید حداقل یه قسمت از سریال رو ببینیم.

بعضی شبها جاوید تا 2-3 نمیخوابه و ما مچبوریم (مجبووووررررررریییم) سریال رو در بین امورات جاویدانه ببینیم. بعضی وقتا یه قسمت سریال 2 ساعت طول میکشه از بس ما استپ میکنیم .

امشب تولد یکسالگی فرشته ناز خانواده ما بود. تولد دخمل حسین. رها عسلی.

طفلی اونم امشب بد قلق شده بود. البته از بس از ظهر با جاوید وسط بادکنک هایی که ما باد میکردیم و وسط خونه ول بودن بازی کردن خسته شده بودن. میخواستن بخوابن که مهمونا اومدن و این دوتا دیگه رسماٌ هاپو شده بودن.

جاوید ک وسط تولد خوابید و جوجو بردش توی اتاق. رها هم 10 دقیقه که خوابید بیدارش کردن.

تونستم در بین غر غر هاش و گریه هاش 2-3 تا عکس ازش بگیرم. اونم در حالی که با اون 4 تا دندون موشی هاش داشت خرپ خرپ چیپس میخورد .

خسته شدیم حسابی. تولد خونه مامان اینها بود. ما تولد که تموم شد زود اومدیم خونه و نتونستم بمونم کمک  مامان جمع کنم. طفلی فردا ظهر هم مسافره و برای عروسی باید برن شهرستان.

از خودمون هم خبر خاصی نیست. همون روال همیشگی بدون اتفاق مهمی.

خدا رو شکر سلامتیم (البته اینطوری تصور میکنیم)

من به این آش دندونی هیچ اعتقادی ندارم. به نظرم خرافاته. ولی دندون جاوید انقدر داره اذیت میکنه که دارم کم کم به فکرش می افتم.

راستی ننوشتم که دوباره دارم خاله میشم. انشاله این یکی فرشته به سلامت به زمین ما انسانها برسه و برای پدر و مادرش خیر و نیکی به ارمغان بیاره.