Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عادت های یه جوجه هشت ماه و نیمه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
 

این بره های کوچولو رو دیدین که تازه به دنیا میان و لرزون لرزون میخوان که روی پاهاشو وایسن.

اگرم از نزدیک ندیده باشین حتماً فیلمش رو دیدین.

حبه انگور من این روزها اون بره کوچولوه. بلند میشه روی چهار دست و پاهاش و سعی میکنه بمونه.. آخرش بعد یه مدت توانش تموم میشه و با سینه میخوره زمین. بغل

این روزها دندونش داره زور آخرش رو میزنه و بیشتر روزها تب داره.

شبها دیگه نمیخوابه و ما مجبوریم هر شب ببریمش با ماشین بگردونیمش تا بخوابه بعد بیاریمش خونه.

تابش رو خیلی دوست داره و وقتی سوار اون میشه هیچ صدایی ازش در نمیاد.

وقت ما باشیم و تابش بمونه پاهاش رو تند تند تکون میده. وقتی چشمش ما رو نبینه با صداهایی که از خودش در میاره صدامون میکنه که بیاییم و تابش بدیم.

صبح ها که نه، در واقع ظهر ها وقتی بیدار میشیم و من میخوام کمی کار انجام بدم با روروئکش میا میچسبه به پاهام و هی لباسم رو میکشه و فکش رو محکم به پاهام فشار میده. وقتی که نگاش میکنم دستاش رو باز میکنه تا بغلش کنم.. وقتی بغلش میکنم دوتا دست کوچولوش رو میذاره دو طرف موهام و محکم میگیرشون و صورتش رو محکم به صورتم فشار میده و بعد دستش رو میندازه دور گردنم و نگام میکنه تا توی خونه بچرخونمش.

یه دو سه هفته ای میشه که خونه بابا بزرگش سوار ماشین شارژیش میشه. چون هنوز نمیتونه روی صندلیش بشینه و محکم باشه یه بالشت کوچولو براش میذارن اون پائین توی قسمت جای پا و همونجا میشینه و مامان بزرگ و بابا بزرگش ماشینو براش اینور و اونور میبرن.

اینم یه دستش رو میذاره روی در ماشین (مثل اینا که یه دستی رانندگی میکنن) و اون یکی دستش رو هم میذاره روی فرمون نیشخند یه ژست هایی میگیره آدم فکر میکنه شوماخره خنده

شیر برنج رو خیلی دوست داره و عاشق تیکه های کوچیک بیسکوئیت مادره که بین روز وسط بازیهاش میذارم توی دهنش.

اوه عاشق گلابیه. ساکت و مودب میشینه تا وقتی که گلابی تموم میشه بعدش از سر و کولمون میره بالا .

یاد گرفته توی بغل باباش صاف بمونه و مثل قدیم خم نمیشه.

شعر یه توپ دارم قلقلیه رو هم وقتی شبها براش میخونم و توپ کوچیک اسفنجیش رو بالا میندازم خیلی دوست داره و از خنده غش میکنه.

فقط وقتی چیزی میخواد و گریه میکنه و من محلش نمیذارم توی گریه هاش ماما میگه و در سایر موارد اصلا و ابدا.

موبایل  و کنترل تلوزیون و گوشی تلفن و موس کامپیوتر من از چیزهایی هستن که عاشقشونه و معمولاً دستش نمیرسه بهشون و امان از وقتی که دستش برسه. بر میداره و در میره توی اتاق که ازش نگیریم.

مجرای اشکیش متاسفانه هنوز خوب نشده و نمیذاره من چشمش رو ماساژ بدم. ترسم از اینه که یکسال تموم بشه و این خوب نشه.

یه مشکل دیگه هم داشت که تا الان بر طرف نشده و غصه اونم هست.

سینه خیز رفتنش هم خیلی خنده داره. مثل این آدم هایی که با عصا راه میرن سینه خیز میره. دست راستش با پای چپش حرکت میکنن و اون دوتای دیگه حرکتشون کمتره و خیلی خنده دار میشه.

یاد گرفته از لباسهای ما و وسایل اطراف بگیره و خودش رو بالا بکشه.

لیمو ترش و یخ رو هم خیلی دوست داره.

آهان هورت کشیدن رشته های سوپ رو هم خیلی با مزه انجام میده. ماچ

همین بغل