یعنی ترکیدن نمیتونه معنی کنه حال الان منو..

این چند شب و چند روز حالی بر من گذشته که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.

اون هفته جاوید سرما خورد و از بس برای فشار دادن جای لثه هاش تفش رو به صورت من مالید آخرش این ویروس رو زور چپونی کرد به حلق من..

در حالی که اون داشت خوب میشد من به فنا رفتم.. این مدل سرما خوردگی رو من معمولا سالی یکبار میگیرم.

هربار هم یه هفته می افتم.

اینبار در ادامه موضوع خواهرم و اثاث کشی مامان اینا.. و مراجعه هر هفتمون بابت درمان جاوید (که پرسیده بودین سونو برای چیه.. قبلاً گفته بودم.. سونو از مجاری ادراریش و حول و اطرافش هست برای مورد کوچیکی که داره و امیدوار بودیم در گذر زمان حل بشه و نشد.. الان باید تا 4 هفته 4 تا آمپول بزنه که انشاله با همینا حل بشه و اگر خدایی نکرده با اینا هم حل نشد میره برای جراحی) و در ادامه سرما خوردگیش با آبریزش و گرفتگی بینی شدید که میدونین چه مصیبتیه و بعدشم خودم..

گرفتار این مصائب بودم که سه شب قبل تصمیم گرفتم گل هایی که قلمه زده بودم رو بزنم توی گلدون.

از جوجو خواستم نیم ساعت جاوید رو نگه داره تا من زود بساطم رو جمع کنم.

گلدون اول رو زدم. اولین پیمانه خاک گلدون دوم رو که ریختم صدای جیغ جاوید از اتاق اومد. اصلاً نفهمیدم چطوری یک ثانیه بعد توی اتاق بودم و جوجو گفت که نزدیک بود از تخت بیافته و اون پاشو گرفته و در نتیجه سر و صورتش خورده بود به لبه چوب تخت.

چند بار قسمش دادم که اگر سرش زمین خورده بگه که گفت نه.. منم گفتم باشه پس چیز مهمی نیست. بچه ای که همیشه توی بغل من زود ساکت میشه اصلاً ساکت نمیشد.

دادمش بغل جوجو تا زودتر اون خاک و لوازم رو جمع کنم تا باهاش بازی کنم ساکت بشه که جوجو صدام کرد که فکر کنم باید ببریمش دکتر.

رفتم دیدم از هر دو سوراخ دماغ بچه داره خون میاد و پیشونیش هم اندازه گردو اومده جلو.

جاوید  همش گریه میکرد. سریع کمی آب بهش دادم تا ترسش کمتر بشه و زود لباس پوشیدیم و بردیمش دکتر.

توی راه خوابش برد.

نمیدونین (شایدم و البته حتماً مادر ها میدونن) چه بر من گذشت تا دکتر همه چیز رو چک کرد.

گفت چیز مهمی نیست و قطره داد تا خون های خشک شده بینی رو بشوره و بیاره بیرون و گفت چیز دیگه ای لازم نیست.

اون شب تا زمانی که خوابش برد حتی یه صدای کوچیک از گلوی این بچه خارج نشد.

هر چی مامان و بابا و داداش جوجو و خودمون باهاش بازی کردیم و صداش کردیم هیچ صدایی نداد.

دیروز قرعه کشی سالیانه قسط فامیلی که داریم و مامانم رئیس صندوقش هست بود.

روز خیلی شلوغی بود و خدا رو شکر جاوید نطقش باز شد و کلی با رها همو زدن و موهای همو کندن.

اون شب سر درد بدی گرفتم از شلوغی خونه مامان اینا و موقع برگشت هم با جوجو که اومده بود دنبالم بحثم شد و اونم منو گذاشت خونه مامانش اینا تا جاوید رو ببریم به هیأتی که مامانش نذر کرده بود لباس حضرت علی اصغر رو تن جاوید کنه و ببرتش اونجا.

من صبحش رفته بودم دکتر و کلی دارو داده بود بهم و واقعاً نا نداشتم از جام تکون بخورم اما باز دلم نیومد بچه رو با مامان جوجو تنها بفرستم به جایی که نمیدونستم کجاست.

هیأت هم چیز خاصی نبود و در همون حدی بود که سالهاست قدم به این مراسم ها نمیذارم از بس دری وری به خدا و پیغمبر میبندن  برای اینکه پیاز داغ روضه خونیشون رو زیاد کنن.

اما خوب چاره ای نبود.

آخر شب که برگشتیم حالم بدتر شده بود. ساعت 11 هم جوجو  و داداشش اومدن.

ساعت 12 بود که رفتیم خونه خودمون و جوجمون تا ساعت یک و نیم نیمه شب بیدار بود.

یک و نیم خوابید و ساعت 2/5 بود کنارش دراز کشیده بودم و داشتم بازی میکردم که دیدم بچه یک ساعته داره ناله میکنه و هر چی هم مدل خوابیدنش رو با کشیدن بالشت و پتوش تغییر دادم فایده نداشت.

دست زدم بهش دیدم داغه. لباس اضافی رو زود از تنش در آوردم و کمی ملایم باد زدم تا عرق تنش آروم اروم خشک بشه.

یک ساعت بعد داغتر شد. درجه گذاشتم دیدم 37/9. سرچ کردم اینترنت دیدم نوشته تا 38 درجه برای بچه بیشتر از 6 ماه طبیعیه. قطره استامینوفن بهش دادم.. چون زود خوابیده بود بیدار شد و شروع به بازی کرد. منم بردمش سر ظرفشویی و آب ریختم توی لگن ظرفشویی و پاهاش و گذاشتم داخلش و اجازه دادم نصف شبی حسابی آب بازی کنه. خودم هم دستم رو خیس میکردم و به سر و صورتش میکشیدم.

کمی خنک تر شد. و خوابید. ساعت 5 چک کردم 38/3 بود... ساعت 5/5 شد 38/5 دیگه جوجو رو بیدار کردم و جاوید رو بردیم دکتر. تا اون موقع 24 ساعت میشد لحظه ای هم نخوابیده بودم. دکتر هم اول دعوام کرد و وقتی بهش گفتم تا حالا به این موقعیت بر نخوردم و طبق چیزهایی که توی اینترنت خوندم همه رو عمل کردم کمی آروم تر شد. بعد گفت همونجا توی اتاقش لباس روی جاوید رو در بیاریم و آب زیادی به سر و گردنش بریزیم تا حرارتش سریع بیاد پائین و تشنج نکنه.

خلاصش کنم بعد 1 ربع یه آمپول بهش زد و دارو داد.

اومدم خونه و تا ساعت 9 دارو دادم و یکبار دیگه بیدار که شد پاشویه کردم و خدا رو شکر تب پائین اومد و 37/5 شد.

9/5 یه یاداشت برای جوجو که خواب بود نوشتم و خواستم به مامانش اینا بگه که ما دیشب نخوابیدیم و کسی نیاد خونمون 0 مامانش هر روز ساعت 12/5 میاد پیش جاوید تا 2-2/5 و  شیشه جاوید رو هم از توی ماشین بیاره و بشوره کنار دست من بذاره و یکی دوتا کار دیگه و بیهوش شدم از خواب و سردرد و خستگی.

ساعت 10 جاوید بیدار شد و شیر خواست. دیدم وای شیشه نیست و جوجو هم رفته سر کار. رفتم اون یکی شیشه رو آوردم و به هر مصیبتی بود شیر رو بهش دادم (سر شیشه اش رو دوست نداره)

باز رفتم خوابیدم. ساعت 12 مامانش اومد و 12/5 هم باباش اومد.. خودم تب داشتم و سر درد امونم رو بریده بود.

مامانش هم تا اومد سریع تلوزیون رو روشن کرد و با صدای بلند شروع کرد با جاوید بازی کردن.

من از شدت درد و عصبانیت داشتم میترکیدم. ساعت 1/5 اونا رفتن. 2 جوجو اومد و من پریدم بهش.. اونم قهر کرد و رفت.

بعد معلوم شد آقا که پشه ریز رو توی تاریکی شکار میکنه یه کاغذ آ4  رو که به پرده خروجی خونه آویزون کردم ندیده.

دعوای ما که تموم شد باز تب جاوید رفت بالا. باز پاشویه و دارو ... باز خوب شد و خوابید. منم 1 ساعت خوابیدم و شدت هاپو بودنم تا حد زیادی تخفیف پیدا کرد.

روی میز وسط هال پر داروهه. دیگه قاطی کردم داروهای جاویدو کی بدم و مال خودم رو کی بخورم. داروهای قدیمیممونم که دیگه نگم.

غروب باز جاوید تب کرد و بردمش حموم و گذاشتم انقدر توی آب بمونه تا خنک بشه... بعدش خدا رو شکر بهتر شده..

شب هم که جاوید خوابید اومدم خانوم خونه باشم و گازم رو تمیز کنم. الومینیوم کنار کابینت همچین دستم رو قلم کرد که خدا بدونه.

الان هم یادم نمیاد داروهام رو خوردم یا نه ناراحت تازه یه سرم دکتر داده که روزی 5 بار از بینیت بریز و بکش از گلوت بیاد...

3 ساعت دیروز طول کشید تا جوجو قانعم کرد که انجام بدم.

امروز حتی وقت نکردم یکبارش رو انجام بدم. درد گلو و خارش گوش و...

یعنی یکی بیاد به من تیر خلاص بزنه و خیر دنیا و آخرت رو ببره.

بعدا نوشت ... قسمت لذت بخش این وضعیت رقت انگیز و فضاحت بار وقتی هست که من از اعماق وجودم عطسه میزنم به طوری که مغزم میخواهد از چشمام بزنه بیرون اونوقت جاوید فکر میکنم من این کار رو میکنم که اون بخنده و اونم غش و ریسه میره .