سلام

مادره یک 11 ماهه نازنین و تب کرده گزارش میده.

جوجه نازنین ما امروز 11 ماهه شد در حالی که 3 شبه اون شب کذایی برامون تکرار میشه.

امروز از شدت شب نخوابی انقدر خسته بودم که وقتی مامان جوجو ظهر اومد جاوید رو ببینه و بچه رو دادم دستش، به خاطر آرامش خاطرم یک لحظه نشسته خوابم برد. اونم خدا خیرش بده بچه رو برد که من کمی بخوابم.

یک ساعت قبل که آمارش رو گرفتم جاوید حموم کرده بود و خواب بود.

خدا رو شکر تب هم پایین اومده.

خدا از باعث و بانیش نگذره اونی که معلوم نیست چه غلطی میکنه که باز این موج افتضاح مریضی  اومده. همش هم از کوچولو ها شروع میشه و با مریضی بزرگترها ادامه پیدا میکنه.

.

.

الان به لطف مادر شوهر بعد یه خواب خوب بیدار شدم و دارم کیک تولد 11 ماهگی جاوید رو میپزم.  در ماههای گذشته نشد اما به خودم قول داده بودم که قبل تولد یکسالگی خودم یک کیک برای جاوید بپزونم. 

امشب مامانم برای کمرش رفته دکتر .. باز شاید مجبور بشه عمل کنه و من خیلی از این مورد ناراحتم. همش دارم دعا میکنم کمرش عمل نخواد.

زنگ زدم بهش که شب بیان اینجا. گفت نمیتونن چون مهمون دارن.

منم دارم غذا درست میکنم که ببرم اونجا که دیر وقت از دکتر میاد اذیت نشه.

حالا بوی کیک و خورشت کرفس با هم پیچیده توی خونه و من سرم داره قیلی ویلی میره.

خودم هم این روزها حال خوشی ندارم.

مریضی جاوید حسابی روانم رو بهم ریخته. البته میدونم تپش قلب خودم هم مشکل رو تشدید میکنه.

در کل مدام دارم به خودم دستور میدم که باید قوی باشم. الان وقت مریضی و حال خراب نیست.

راستییییی جاوید 1 ماهی میشه که چهاردست و پا میره. از میزها میکشه بالا و همونجا گیر میکنه و نمیتونه برگرده.

دارم باهاش روی حرف زدن کار میکنم. 

.

بالاخره ماشینمون رو هم عوض کردیم و اکنون صاحب ماشینی با دو مدل بالاتریم. 

ما ماشین حسین رو خریدیم و داداش بزرگم  ماشین ما رو.

آینه که الان خانوادگی ، شاد و خرسند تردد میکنیم.

البته بماند که از اون روز همش جاوید مریضه و نذاشته از این ارتقا شاد باشیم.

.

سخنی با جوجه ام: نازنین پسرم ، 11 ماه گذشت از روزی که یه حس ناب رو به لذت های زندگیم اضافه کردی. البته که این حس از همشون برتر و قشنگ تره.

عاشقتم دردونه من. دیروز صبح وقتی با من قهر کرده بودی و از بغل بابا بغل من نمی اومدی حالم خیلی خراب شد.

وقتی از شدت گریه صدات گرفته بود حالم بدتر شد.

و وقتی اون وقت صبح توی سرما در حالی که اشک میریختی از ماشین پیاده شدم و توی اون پارک گردوندمت و تو ساکت شدی و مثل یه جوجه سرما زده سرت رو زیر بازوم بردی و خوابیدی یه بغض سنگین توی دلم نشست و تا ظهر که بابا جریان فوت بچه همسایه رو تعریف میکرد و من به اون بهونه کلی اشک ریختم ادامه داشت.

هنوزم حالم خوب نشده.

امیدوارم امشب با خنده هات دل منو آروم کنی عزیزه دلم.

میبوسمت حبه انگورم.