اومدم بگم که بعضی وقتا خوشبختی خیلی به ما نزدیکه:

     

و اینکه ما قدرش رو نمیدونیم.

 اون روز کذایی ، یعنی 2 روز قبل بعد از اینکه کیک رو پختم ، رفتم خونه مادر شوهر تا داروی جاوید رو بدم و دیدم بچه داره از تب میسوزه.

مادر شوهر متوجه بالا رفتن تب بچه نشده بود ( فکر کنم خودش هم کمی تب کرده بود) چون وقتی من هول کردم از دمای بدن جاوید و دویدم که درجه تب رو از خونمون بیارم دنبالم دوید و گفت عجله نکنم و احتمالا خودم خنک هستم و بعدم دست گذاشت پیشونی من و گفت که خیلی یخ کردم... کاش اینطور بود و تب جاوید نشده بود 38.1

خلاصه بچه رو بردم خونمون و دارو دادم و پاشویه کردم و کمی تبش رو پایین آوردم و با حال نزار رفتم خونه مامان اینا.

شوهر خواهر کوچیکم هم اونجا بود و مامانم هم حالش خیلی بد بود.

زود شام رو آوردیم و خوردیم و منم کیکی که پخته بودم و کلی ایده برای تزئینش داشتم و فرصت نشده بود رو همونطوری خشک آوردم که با چایی خوردن اما حال جاوید اصلا خوب نبود..

رفتیم خونمون و اون شب تب جاوید به 38.8 رسید و من دیدم هی نصف شب درمونگاه رفتن و تکرار داروی استامینوفن و بروفن و عوض کردن چرک خشکن ها که نشد کار. تا صبح بیدار بودم و دو بار پاشویه اش کردم ( که بعداً توضیح میدم در موردش) و بقیه اش هم دو ساعتی بهش مسکن دادم و مدام دستمال یخ رو سرش گذاشتم.

قرارد شد جاوید رو ببریم بیمارستان. متاسفانه دکتر خودش روز 3 شنبه بیمارستان نبود و بعد مشورت قرار شد ببریم بیمارستان حضرت علی اصغر.

از اینکه 5 نفر بچه رو معاینه کردن و جز بچه رو در آوردن نمیگم... امکاناتشون خوب بود و سریع فرستادن سونوگرافی و گفتن سفتی و درد شکمش چیزی نیست.

گفتن شب بمونین تا فردا آزمایش کنیم و باز چرک خشک کن رو عوض کردن.

گفتم فردا برای ازمایش برش میگردونم.

برگشتیم خونه . ساعت 3 بود. مامان و خاله و دختر خاله های جوجو اومدن خونمون دیدن جاوید و بعد کمی نشستن رفتن.

جاوید خوابید در حالی که تبش اصلاً پایین نیومده بود. البته من قبل خواب باز پاشویه اش کردم .

وقتی خوابید قرآن رو برداشتم و رفتم بالای سرش نشستم به خوندن سوره نور. شنیدم که برای تب خوبه.

وسطاش بودم دیدم صورت جاوید صورتی شده و ناله ها بلند تر. درجه گذاشتم دیدم تب شده 39.5...

جوجو رو که تازه رفته بود کمی استراحت کنه بیدار کردم که بریم پیش دکتر جاوید.

از شانس قشنگمون و البته بی فکری خودمون!! ماشین بنزین نداشت. در حالی که یه دستمال بزگ خیس رو سر جاوید گذاشته بودم رفتیم پمپ بنزین و بعد با سرعت به طرف مطب دکتر.

اولای راه ماشین خراب شد و موندیم .که این دیکه ربطی به بی فکریمون نداشت و مستقیم از شانس بود.

زنگ زدیم داداش جوجو اومد و ماشینش رو به ما داد و سریع رفتیم دکتر.

اونجا هم دکتر آز اورژانسی نوشت برای بیمارستان و یکسری دارو برای داخل سرم.

.. خلاصه اش کنم که تا 11/5 شب در بیمارستان بودیم برای دادن آزمایش و سرم و ...

اینو:

 

 

نمیذارم اینجا که کسی رو ناراحت کنم یا خدایی نکرده بخوام دل کسی رو بسوزونم چون دردی ازم دوا نمیکنه...

اینو گذاشتم تا هر وقت که بعداً گذرم به اینجا و این تاریخ افتاد یادم بیاد که:

1- فاصله بین خوشبختی و بدبختی یه تاره مو هست.. یا یکی دو درجه ناقابل. اینکه زندگی انقدر کوتاه و بی ارزش هست که نباید و نبایددددددددد عمر رو به بدی گذروند.

2- اینکه صبور باشم.. نه در خوشحالی ها انقدر غرق بشم انگار که ابدی هستن و نه در ناراحتی ها بی صبری کنم و خدایی نکرده ناشکری.

یادم باشه خدایی هست« در همین نزدیکی که منو در پناه خودش نگه میداره و من با اون نیازی به کسی ندارم. سایرین همه وسیله های اون هستن ولاغیر.

به لطف خدا جواب آزمایش ها هیچ عفونتی رو نشون نداد. بابت تب های این یک ماه هم دکتر گفت بدن ویروسی شده و داروی مخصوص تجویز کرد که همون وعده اول خوردنش باعث دفع موادی از بدن جاوید شد که برای بار چندم منو به این دکتر ( که الهی خدا سلامتی بهش بده و به اونایی که اونو به من معرفی کردن) مطمئن تر کرد.

جاوید الان به لطف دارو ها و مسکن ها بهتره. تب موقتا کم و در کنترل هست و جوجه ما با ته مونده توانی که در بدنش هست سعی میکنه شیطنت کنه.. که البته ضعف حاکم همچین اجازه ای رو بهش نمیده.

و اینکه دیشب گه ترین شب زندگیم رو گذروندم.

دوستای فرهیخته ای این وبلاگ رو میخونن که بودنشون باعث افتخار منه. اما لازمه من کمی بی ادب باشم تا بتونم حق مطلب رو اونطوری که توی دلم هست بیان کنم.

بعضی وقتا زدن بعضی حرفها گه خوری اضافیه. مثل وقتی که من رفتم وبلاگ سیندختی عزیزم که نمیدونم چرا این این روزها با ما قهر کرده و آپ نمیکنه و یا به قول خودش میخواد هجرت کنه و وقتی در مورد تب پسرش و ناراحتیش نوشته بود و گفتم دوستم باید قوی باشی و انقدر ناراحت نشی.

شرمنده ولی این  گه خوری اضافه بود که من کردم. یک مادر هیچ وقت نمیتونه ریلکس باشه.

یک مادر فقط میتونه قوی باشه.. در موقع اتفاق گریه نکنه.. ولی بعدش  بشینه از یادآوری اتفاقی که برش گذشته انقدر گریه کنه تا جونش دربیاد. ( مثل دیشب و امروز من) من یک مادر قوی بودم اما اعتراف میکنم داشتم سکته میکردم.. اعتراف میکنم صد بار مردم و زنده شدم تا تب پایین اومد. اعتراف میکنم شاید وقتی داشتن از جاوید رگ میگرفتن و اون از ترس میلرزید من اشک نریختم اما یه چیزی توی وجودم شکست.

این اعتراف ها داشت منو خفه میکرد. انقدر که بعد 3 شب نخوابیدن نتونستم الان بخوابم قبل از اینکه بیام اینا رو به خودم و اینجا اعتراف کنم.

شب همتون خوش.. غم و ناراحتی از همتون دور.. تنتون و تن عزیزانتون همیشه سلامت

انشاله