امروز اولین روز زمستونه... اما من این پست رو به تاریخ 26 آذر ماه 1393 ثبت خواهم کرد.

دلیلش هم اینه که حبه انگور من در 26 آذر ماه یکساله شد.

بهش که فکر میکنم قلبم تندتر میزنه... مثل حس عاشقی نوجونی میمونه... البته خیلی عمیق تر و واقعی تر و قشنگ تر.

علت دیر ثبت شدن این پست اینه که من از مدتها فکر میکردم که برای روز تولد جاوید چی بنویسم در دفتر خاطراتم... اما متاسفانه در روز تولدش دو نفر از عزیز ترین هام با مشکلی که داشتن باعث شدن یه غم عمیق به قلبم بشینه انقدر که فکر تولد جاوید هم نتونست آرومم کنه و بعدش هر روز و هر لحظه فکر کردم که من برای تولد جاوید چیزی ننوشتم... و هی غصه خوردم.

عصر اون روز بالاخره تونستم به غصه ام و دردی که قلبم رو فشار میداد بی محل بشم و جاوید رو گذاشتم پیش مادر شوهر و برای تولد جاوید کیک سیب و دارچین رو پختم.

برای اولین بار بود اما خیلی خوشمون اومد ازش. برادر شوهر هم زحمت کشید و از بیرون غذا گرفت و بدینسان بود یه عده آدم که دلمرده و بی حوصله بودن به شادی کنار هم تولد گل پسر رو جشن گرفتن.

جشن تولدش رو انشاله قراره 3 هفته دیگه برگزار کنیم. کارهای تولدش رو از 2 هفته قبل شروع کردم. انقدر وقتم رو میگیره که روز تولدم برای اولین بار اصلاً برام مهم نبود کی زنگ زد کی تبریک گفت و ... از صبحش جاوید پیش مادر شوهر بود و من بدیو بدیو کار میکردم. شب هم جوجو دید دارم میمیرم شام دو نفری رفتیم بیرون و بعدشم یه کیک گرفتیم و اومدیم با مادر شوهر اینا تولدم رو جشن گرفتیم.

البته این نوشته نصفیش این شکلی نبود و من یه بار نوشتم و پرید و الان دیگه یادم نمیاد چی نوشته بودم.

پیشاپیش هم شهادت امام رضای عزیزم رو بهتون تسلیت میگم.

شاید پس فردا هم جاوید رو بیمارستان بستری کنیم و عملی که قرار بود رو انجام بدیم. دعا کنین من از استرس نمیرم و تولد بچه ام رو ببینم .

محتاج دعاهای شما هستیم. دکتر گفت شاید عملش سخت باشه.. دعا کنین اینطوری نباشه.

به خدا مهربون میسپارمتون.

بابت دعاهای قشنگتون و تبریک هاتون برای تولدم هم ممنونم ... دوستتون دارم خیلی زیاد قلب