الان هوای ابری خيلی خيلی قشنگيه. امروز قراره با جوجو بپيچونيم. الان پائين ساختمونه. ديروز باز حالم بد شده بود. از اون سردردای شديد که با لرزش بدن و حالت تهوع همراهه. جوجوی عزيزم برام قرص آورد خوردمو خوابيدم. امروز تا ساعت ۴۵/۸ خوابيديم  گور بابای رئيس و شرکت و اين حرفا. بعدشم رفتيم دنبال کارا. داشتيم ميرفتيم پيگيريه تصادف چند روز پيش که با يه تاکسی داشتيم کارت بيمه رو برداشت و رفت. امروز زنگ زد. جلوی ساختمون شرکت باهاش قرار گذاشت. الان دارم چند کارو هم زمان انجام ميدم. تایپ نامه - ارسال ايمل - اسکن عکس و وبلاگ نويسی و البته به تلفن هم جواب ميدم.

هوا تاريک شده. دلم برای جوجو پر ميزنه. امروز ماشينو پارک کرديمو رفتيم . وقتی برگشتيم نبود.  من داشتم پس می افتادم. اما ماشين کلی بالاتر بود. نميدونم چجوری رفته بود اونجا

ديگه برم. فعلاْ بای