Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
يه روز ابری قشنگ
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥
 

الان هوای ابری خيلی خيلی قشنگيه. امروز قراره با جوجو بپيچونيم. الان پائين ساختمونه. ديروز باز حالم بد شده بود. از اون سردردای شديد که با لرزش بدن و حالت تهوع همراهه. جوجوی عزيزم برام قرص آورد خوردمو خوابيدم. امروز تا ساعت ۴۵/۸ خوابيديم  گور بابای رئيس و شرکت و اين حرفا. بعدشم رفتيم دنبال کارا. داشتيم ميرفتيم پيگيريه تصادف چند روز پيش که با يه تاکسی داشتيم کارت بيمه رو برداشت و رفت. امروز زنگ زد. جلوی ساختمون شرکت باهاش قرار گذاشت. الان دارم چند کارو هم زمان انجام ميدم. تایپ نامه - ارسال ايمل - اسکن عکس و وبلاگ نويسی و البته به تلفن هم جواب ميدم.

هوا تاريک شده. دلم برای جوجو پر ميزنه. امروز ماشينو پارک کرديمو رفتيم . وقتی برگشتيم نبود.  من داشتم پس می افتادم. اما ماشين کلی بالاتر بود. نميدونم چجوری رفته بود اونجا

ديگه برم. فعلاْ بای