من الان از شدت افسردگی در حال مرگم بعد خواهرم دیشب اومده به من میگه تو جزو معدود آدمهایی هستی که افسردگی نداری نیشخند میگه فیست خندونه..

واله انقدر لبخند ژکوند زدیم برای دل اینو و اون فکر میکنن سرخوشیم.

دکتر یکشنبه گفت اجازه عمل بهم نمیده. گریه

عمل هم اسلیو معده بود که با دکتر فرهمند مشورت کرده بوده که تعریفش رو زیاد شنیده بودم و توی مطبش هم همه از کارش راضی بودن ولی خوب دکترم گفت نععععععع تو میری عمل میکنی و اونم پولش رو میگیره و میره بعد تو با حال خراب میایی سر من هوار میشی و من قبول نمیکنم.

منم با لب و لوچه آویزون اومدم و توی ماشین تا خونه گریه کردم و بعدشم تا شب..

تمام رویاهای لاغری و لباسهایی که دوست دارم به باد فنا رفت.

هنوزم که هنوزه حالم بده اونوقت خواهرم میگه تو فیست شاده.

جاوید گوگولی هم خوبه و همچنان راه نمیره و مامان و بابا هم نمیگه.

فقط میگیم کلاغه میگه؟؟ اونم میگه گار گار ( نمیدونم چرا حاصل لر و اصفهانی ، ترک شده )

تا میگیم ساعت چنده میگرده ساعت رو پیدا میکنه و با دقت نگاه میکنه و میگه ددهه.

وقتی کار بدی انجام میده جیغ میزنم میگم کی به تو اجازه داد این کارو بکنی. نگام میکنه و دو تا میزنه رو شکمش یعنی من.

کارهای خونه تکونی هم به کمک کارگر مامان در حال اتمامه ولی مثل وقتی که خودم انجام میدم احساس شادی بهم دست نمیده.

نمیدونم چرا این حس رو بهم میده.

فرش ها رو هم هفته دیگه میدیم شستشو و تموم. ما آماده عید هستیم البته فقط از نظر خونه تکونی از نظرهای دیگه نه.

حوصله ام بد گرفته است. امیدوارم خدا نظری کنه به حال من.

دیشب هم سومین آبگوشت زندگی مشترکم رو پختم و پذیرای مامانم اینا و داداشم اینا در خونمون بودیم. جای دیزی دوستان خالی عالی شده بود. البته دیگران گفتن چون به خودم نرسید  منم معده درد رو بهونه کردم و گذاشتم بقیه از آبگوشتشون لذت ببرن.

همین دیگه.