Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
شانزده ماه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 

شانزده ماه از اینکه وجود نازنینت ملکه قلب من شده میگذره دلبندم.

و من هر شب بعد از اینکه خوابیدی بینیم رو در گودی گردنت فرو میبرم و نفس عمیق میکشم.

الحق که بوی بهشت میدی.

دو روزه مامان گفتن رو نصفه و نیمه شروع کردی... البته فقط وقتی کاری داری یا ناراحتی.

دیروز وقتی داشتم ظرف میشستم از پشت سرم گفتی ماااا برگشتم نگات کردم دیدم دستت رو میگیری به یخچال و مثل مامان جونت میلنگی و با ناله راه میری... ناقلا داشتی ادای اون بنده خدا رو در میاوردی.

امروز رفتیم ملاقات بابای شوهر خاله ات.. تورو سپرده بودم دست مامان جون. اون بنده خدا هم چند روزه حالش خوب نیست... غروب که اومدم سراغت دیدم صورت رخم و خونیه.

فقط خدا میدونه از دیدن صورتت چه حالی شدم. ولی میدونستم تو شیطونی و اون بنده خدا هم نمیتونه پا به پای تو بیاد. معلوم شد موقع آب بازی توی حیاط صورتت روی زمین کشیده شده و خش برداشته. چیز مهمی نبود ولی دل من بد جوری به درد اومد اما اصلا به روی خودم نیاوردم که مامان جون بیشتر از اینی که ناراحت بود غصه نخوره. و همش بهش دلداری دادم که بچه زمین میخوره و مشکلی نیست.

دلم میخواد طناب روزها رو بکشم و نذارم این روزهای قشنگ بچگی های تو انقدر زود از کنار من بگذرن.

روزهایی که با خیال راحت دست ها و پاهای کوچیکت رو میبوسم و تو صورتم رو بین دست هات میگیری و تفی میکنی مثلا بوس کردی.

این روزهایی که دنده عقب میایی و میشینی توی بغلم و بعد یواش سرت رو زیر بازوم قایم میکنی و لم میدی روی من و تلوزیون نگاه میکنی و بعضی وقتا هم همونطوری خوابت میبره.

این روزهایی که تحمل 1 ساعت دوری منو نداری همش توی ذهنم میاد که بابای عقل کلت چطوری فک میکرد تو بدون من طاقت میاری؟

بگذریم دردونه... آروم تر بزرگ شو عزیزه دلم. من دلم پر غصه میشه وقتی میبینم این روزهای قشنگ بی حجاب بین من و تو دارن میگذرن و میرن.