امروز تولد اما حسین (ع) بود.

توی خونه ام یه جشن کوچیک برگزار کردم. با بدقولی کلی از مهمون ها و نیومدنشون از اونچه که باید هم کوچیک تر شد ولی خوب به من چسبید و خوب بود.

شبش هم خونه داداشم مهمون بودیم.

حال و هوای خونه برای من همچنان زمستونیه. نیمه های ازدیبهشت برای حسین توی باغ خودش تولد گرفتیم و همه اون شب مهمون من بودن. کیک تولد رو هم خودم پختم. برای همینم با یه بچه که عین کوالا میچسبه بهم خیلی سختم بود اما همسر خیلی ریلکس تمام تایمی که من داشتم میدویدم تا کارهام رو برسونم تا شب موند توی استخر و جواب همه نگاه های خشمگینی که بهش میکردم رو چاکرم و نوکرم برام فرستاد.

از شدت فشار عصبی و جسمی که اون شب بهم وارد شده بود تا یک هفته کل سیستم بدنم بهم ریخته بود و تا الان هم نتونستم ازش بگذرم. یعنی در واقع یه سردی عمیقی دلم رو در بر گرفته. جوری که نمیتونم بیخیال بشم.

اون البته خودش رو زده به اون راه که انگار نه انگار مه باهاش همکلام نمیشم و نگاه نمیکنم و ...

میاد و میره و حرف میزنه و ... در کل در جهل مرکبه.

اون هفته هم برای مادر شوهرم از یه دکتر فوق تخصص وقت گرفتیم و بعد 4 ساعت و نیم انتظار در مطبش بالاخره دکتر خان بهمون مژده داد که از سرطان خبری نیست. اما نمیدونم چرا از وقتی داره داروهای تجویزی دکتر خان رو میخوره درد این بنده خدا بدتر شده طوری که هر روزی که میبینمش یا تلفنی حرف میزنم در حال گریه کردنه.

البته میدونم که بیشترش از اعصابه و خودش هم نمیخواد هیچ کمکی به خودش بکنه و مثل بچه های نو پا لگد پرونی میکنه و میگه هیچ کار درمانی به جز خوردن داروها انجام نمیده.

دلم سفر میخواد... ولی با جاوید چطوری میشه؟

یه سفر بدون همسر! تحملش رو ندارم. ولی با جاوید چیکار کنم با این کمر درد دار؟

راستی برنامه کاهش وزن با موفقیت پیش میره.

هفته قبل دکتر حسابی تشویقم کرد و من خیلی خوشحالم از این بابت. در واقع تنها بابت خوشحالییه که در این روزها برام وجود داره.

از جاوید نگمکه اسمش هم میاد کمرم درد میگیره از بس چسبیده بهم و همش میخواد بغل باشه.

کار دنیا بر عکس شده. این جوجه تا راه نمیرفت بغلی نبود الان پدر منو در آورده با این دندون در آوردنش و بهونه گیریش.

یکسره سرش داغه و بی قراره. نفخ شدید داره.. اونا آروم میشه یبوست میگیره.. خلاصه اونم برای خودش فیلمیه.

این روزها هیچ برنامه ای برای آینده ندارم. دقیقا حس کسی رو دارم که در یک تونل تاریک راه میرم و هیچ چیزی رو نمیبینم. فقط داره میرم رو به جلو. بدون اینکه بدونم چی در انتظارمه.

فقط حس آشپزی در من حسابی بیدار شده و دست به پخت چیزهایی زدم که برام تابو بودن.

شاید از نظر بعضی ها خنده دار باشه اما همیشه به نظر من سخت می اومد پیراشکی گوشت و تارت بپزم اما خوب در هفته گذشته به بهترین وجه از پسش بر اومدم.

عکسش رو هم نمیتونم بزارم چون هر کاری میکنم نمیشه و من حوصله ندارم خیلی کلنجار برم.

همین دیگه. اومده بودم یه آپ کوچیک کنم سر درد دلم باز شد.

شب خوش و زیر سایه علمدار کربلا باشین.

عید های پیش رو هم پیشاپیش مبارک.