Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
یک مادر و یک همسر
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤
 

دیشب من یک مادر خوب بودم.

بالا سر جوجه تب کرده ای که در 18 ماهگی واکسنش رو زده بود و تا شب بیقرار بود و شب هم تبش رفت بالا و تا 4 صبح هی دستمال گذاشتم روی سرش و دارو دادم.

4 صبح کمی تبش اومد پائین و بیدار شد و دلش بازی خواست.

منم از ذوق اینکه تبش کمی کم شد باهاش بازی کردم تا 6 صبح که بازم تبش بالا رفت و دارو دادم بهش و خوابید.

تا ساعت 11 خوابیدیم و 11 حسین اومد خونمون و بعدشم اقاجونم. برای نهار موندن و منم زود غذایی فراهم کردم و خوشبختانه آبروریزی نشد ( از خستگی و خواب خمار خمار بودم چون شب قبلش هم 4 ساعت خوابیده بودم)

بعدشم با همسر جاوید رو بردیم به شرکت ساخت کفشهای طبی . دکترش تشخیص داد که مچ پاهاش کمی به داخل قوس داره.

کفشها رو سفارش دادم و وقتی برگشتیم عصر بود.

هر کاری کردم جاوید نخوابید که منم کمی استراحت کنم. پس جاوید رو پیش مادر شوهرم گذاشتم و راهی خرید برای ماه رمضون شدم.

مردم از قحطی برگشته همچین حمله کرده بودن به فروشگاه ها که برای خرید 4-5 قلم کلی توی صف بودم و کلی اعصابم خورد شد.

بعد هم از عصر درگیر پاک کرد و خرد کردن گئشت تا ساعت 11 شب.

ساعت 12 هم جاوید رو بردیم بیرون که بخوابه و کمتر هاپو باشه.

بعد از اون هم همسر خوبی شدم و مشغول تهیه سحری برای همسر شدم. چون خودم که نون و پنیر میخورم.

برای همین هم من دو روزه برای این پدر و پسر خودکشی کردم کیه که قدر بدونه.

پس در این پست هم اعلام 18 ماهگی فرشته نازم رو نمودم و هم کلی از خودم تعریف کردم.

ماه رمضان هم شروع شده. طاعاتتون قبول درگاه خدا.

التماس دعا...

.

.

کاشکی این پرشین بلاگ بترکه ما خیالمون راحت بشه بریم پی کار خودمون. از سرعت آشغالش حالم بهم میخوره عصبانی