Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
یک دهه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤
 

یک دهه از عمر ازدواج ما گذشت.

13 تیر سالگرد ازدواجمون بود که اول قرار بود خودمون دوتایی بریم رستورانی که پاتوقمون هست و جشن بگیریم 

بعدش تصمیم گرفتیم با عزیزانمون شریک بشیم و پدر و مادرهامون رو هم دعوت کردیم.

قرار بود ده نفر باشیم که با نیومدن برادر شوهر شدیم نه نفر.

مادر شوهرم هم برام یه سبد گل خیلی خوشگل آورد که خیلی دوستش دارم .

شب بدی نبود اما خوب هم نبود. رستوران برعکس غذای عالیی که داره افطاری خیلی بدی داشت و اعصابم بهم ریخت.

مامان اینای همسر دیر کردن و موبایل هاشون رو هم جواب نمیدادن که باعث شد کلی دلشوره بد بگیرم و ...

جاوید حسابی غر غرو شده بود و بغل هیچ کسی نمیرفت و همش آویزون من بود .

کلش بازی کردن همسر حتی توی رستوران هم تیر خلاص رو بهم زد و قسمت اعصابی من کلا error داد.

برای همین چیزها هم شبش تپش قلب خیلی بدی گرفتم و قلب درد این چند روز هم شدید تر شد و افتادم.

دیگه تا همسر بهم قرص برسونه و قرص اثر کنه فکر کنم دو ساعتی شد.

بعدش هم چیزی از عصبی بودنم کم نشده بود آنقدر گریه کردم تا خوابیدم.

اینم خاطره دهمین سالگرد ازدواج ما !!

تنها نکته قشنگش سبد گل مادر شوهرم بود