Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
چيکار کنم؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

نميتونم بگم زن جماعت تحمل رقيبو نداره. چون ميدونم هيچ مردی هم نيست که بتونه رقيبو تحمل کنه (البته اگه از جنس اووو نباشه)

امروز صبح ساعت ۸ رسيدم شرکت. ساعت ۳۰/۸ زنگ زدن. يه خانوم سانتی مانتال : سلام من آ.. هستم. سلام بفرمائيد.

ميدونستم اين مرتيکه کچل اراکی قراره کسيو بياره. روز ۴ شنبه با بی شرمی ميگه شنبه يه خانومی مياد اينجا. باهاش همکاری کن. توی دلم يه علامت توپ مامان بهش نشون دادم. خانوم اومد نشست. همکار خانومم اومد. خانوم آ.. اومد کنار ميزم و خيلی خيلی ريلکس گفت شما هستين که قراره من بيام جاتون؟ راستش اولش خيلی جا خوردم اما بعدش با لبخند بهش گفم احتمالاْ

تشریف برد نشست. بعدش کمی که گذشت گفت شما برای کارتون به زبان احتیاج دارین؟ گفتم نه نگران نباش. در حد همینی که زنگ بزنن و شما به همکارا وصل کنین. با کلی ناز و ادا که 90% احتمال دادم چشاش بابا قوری میبینه و منو با کسی دیگه اشتباه گرفته گفت نهه. اتفاقاً میخوام ببینم میتونم استفاده کنم یا نه. گفتم بلدی؟ باز عشوه ای اومد و گفت not bad

جلل خالق. اینو دیگه از کجا آورده بود. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. این دفعه خندیدم.

مرتیکه کچل هم زنگ زد. خانوم آ.. اومده. آره. بهش کار یاد بده! مجدداً حرکت قشنگمو تکرار کردم. این دفعه زیر میز.

دختره یه کمی دیگه به قول بچه ها چ..ی اومد. دیدم حوصلشو ندارم محلش نذاشتم.

تا مرتیکه کچل خودش اومد.

هر کاری داری انجام میدی با این انجام بده. هی اومدو رفت داری چیکار میکنی به اینم بگو. دید حریفم نمیشه. دختررو برداشت برد توی اتاق خودش. میگه بهش یاد بده با چه فرمتی کار میکنیم !!!! خندم گرفت. اما عصبی گفتم یعنی چی با چه فرمتی کار میکنی. گفت یعنی خیلی کارا بلدی با کامپیوتر که من اصلاً سر در نمیارم. باز توی دلم گفتم از چی سر در میاری یارو خر. سری تکون دادم. نمیتونه توی چشام نگاه کنه. زل میزنم بهش. نگاهشو میدزده. خودش میدونه چه غلطی کرده. از زل زدن به قیافه نحسش خسته شدم اومدم بیرون. دختره نمیتونه درست راه بره. میخواد کار منو اینجا انجام بده.

خلاصه کلی دختررو فیلم کردم تا ظهر. ظهر دلم براش سوخت. دیدم طفلکی به چه هواهایی اومده. گفت شما اضافه کاری میگیری؟ گفتم نه. گفت این که خیلی وحشتناکه. گفتم همینه که هست. سر ظهر نوبت من بود غذا درست کنم. وقتی بهش گفتم ما غذا رو نوبتی درست میکنیم چشاش داشت در میومد. باز گفت این خیلی وحشتناکه باز من گفتم همینه که هست. یه کمی از قر و قمیشش کم شده بود. ظهر مرتیکه انتظار داره من کاریو که توی چهار سال یاد گرفتم به این دختره یاد بده. بیایید با هم برید بازرگانی. بعدش اتاق ایران و ایتالیا بعدش بانک... باز من مجبور شده از اون علامت بده استفاده کنم و البته بازم توی دلم. گفتم الان با من بیاد بانک. نشستم با حسابدارمونم بحث کردمو و بهش ثابت کردم حقوق های ماهارو اشتباه حساب کرده. لیست بیمه رو هم زود نوشتم. فردا با صنم سیما (به قول بی بی جونم) میریم بیمه. میخوام قرارداد و اون اقرار نامه کذاییو از توی پرونده بردارم.

نمیدونم. فقط میدونم دیگه نمیتونم بمونم.