Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٤
 

غرق شدیم رفت

در دنیای مجازی غرق شدیم و دست و پا زدن هم فایده ای نداره.

برای اینکه  تمام وقتمون به ور رفتن و کار کردن با گوشی بگذره و جاوید نیاد گوشی هامون رو بگیره برای اونم یه تبلت خریدم و هر چی خوشش میاد ریختم براش. حتی بازی کلش رو براش نصب کردیم تا هرچی دلش میخواد گند بزنه به بازی و کمتر به بازی همسر خسارت وارد کنه و دود از سرش بلند کنه ولی چه فایده... بچه ام سرگردون میگرده و بازم گوشی های ما رو میخواد. فکر میکنه اینی که توی دست ماست فرق داره.

وقتی هم با اصرار گوشی رو میگیره یه آهنگ شاد میزاره و شروع میکنه به قر دادن و بشکن زدن و هی میگه مامان.. یعنی تو هم بشکن بزن و منو ببین.

تمام سعیم رو میکنم که در طول روز زمانم رو باهاش بگذرونم. البته نمیزاره کار دیگه ای بکنم.. خدا حفظ کنه مادر شوهر رو که کلی کمکم هست. شبها که همسر میاد منم دلم میخواد خستگی در کنم و گشتی در دنیای بی در و پیکر اینترنت بزنم که خوب همسر هم از سر کار اومده و باید به امورات مدیریتی کلنش توی بازی برسه و قطعا وقت نداره برای جاوید بزاره و در نهایت عر بچه در میاد و ..

جاوید من این روزها دایره لغاتش به سرعت رو به گسترش هست. اسم اطرافیان رو وقتی نصفه نیمه صدا میکنه دل هم ضعف میره.

هنوز هم به عمو میگه عممم و دایی دااا هست ولی خاله یاد گرفته و میگه آله به باباش وقتی میخواد چیز غیر ممکنی رو بگیره یا توجهش رو جلب کنه میگه بابا جا... همون بابا جون خودمون.

افرادی که شبها قبل خواب در مورد وضعیتشون آمار میگیره که در چه حالی هستن از بابا و عمو گسترش پیدا کرده به آگا (آقا) حالا منظور هر آقایی هست.. هاپو .. آله ... حسسا (برادرزاده ام) ... مامان... و خیلی وقتها هم هی میپرسه مننن؟؟ باید بگم همه خوابن تو هم خوابی نیشخند یا مثلا تو هم بخواب.. و برمیگردیم به دور باطل و از اول بابا.. عمم..و ...

زندگی هم که با سرعت در گذر هست و من مبهوت سرعتش هستم. این روزها همش دلم میخواد دیرتر بگذره. روزهای شیرین کودکی جاوید برای من خیلی زود میگذره و من دلم نمیخواد.

امروز هم طفلی جاوید سرما خورده و نمیتونه نفس بکشه. امشب کلی گریه کرد تا خوابید.فردا وقت چشم پزشکی داشتیم که حالا باید جاوید رو کیلینیک هم ببرم برای سرماخوردگی.

پس فردا شب هم نوه خاله همسر رو دعوت کردیم. تازه عروس هست به همراه خانواده اش. برای اینکه مادر شوهرم اذیت نشه گفتم بیان خونه ما.

اتفاق دیگه اینکه این روزها برادرم به سفر طولانی رفته و دلتنگش هستم.

و دیگه خبر مهمی نیست یا اگرم باشه یادم نمیاد. آخه این روزها به شدت کم حافظه شدم و باید حتما اینبار که رفتم پیش دکترم این مورد رو بگم چون واقعا داره حاد میشه.

این هم چند تا عکس

 

 

جاوید در سفره خانه سیاوش در قصر شیرین

 

برای تولد 2 سالگی رها کوچولو درست کردم

کیک برای تولد برادر همسر درست کردم.

در پناه حق باشید از شر آل سعود و سایر آل ها چشمک