Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزهای خیلی سخت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

سلام 

احساس میکنم در محیطی هستم که کسی رو نمیشناسم. چقدر بد و غم انگیزه این حس. ولی با همه اینا اینجا خونه منه و کسایی که باقی موندن دوستای من 💙💙

روزهایی که نبودم جزو بدترین و سخت ترین روزهای عمرم بودن. استارتش روز 5 اسفند زده شد. مثل روزهای دیگه رفته بودم سر کار و داشتم سعی میکردم یه روز خوب رو شروع کنم. ساعت ده و نیم صبح خبر فوت بی بی عزیزم رو بهم دادن. 

درگیر مراسم های بی بی عزیزم بودیم و دقیقا روز هفتم بی بی مشکل جدی برای برادرم پیش اومد و روزهای ما رو شب تار کرد. عیدمون در بدترین شرایط روحی گذشت. 11 فروردین کمی مشکل حل شد و نفسی کشیدیم. منم به خاطر وضعیت جاوید و مشکلی که پیش اومد کار و شغل و فعالیت اجتماعی رو بوسیدم گذاشتم سرجاش توی صندوقچه.

هنوز خودمون رو جمع نکرده بودیم که برادر همسر سکته کرد!!! اونم از مدل قلبی با ایست کامل قلب. مردیم و زنده شدیم تا خطر از سر طفلک گذشت . حالا هم پژمرده و دردمند کنج خونه جلوی چشممونه.

اینا دونه درشتهای مشکلات بود. کلی هم ریزه میزه بوده و هست که خودش به تنهایی مرد افکنه. 

اینا رو گفتم که علت نبودنم رو توضیح داده باشم. اینکه وقتی الان میام و میبینم صدفی عزیزم 2 ماهه که مادر شده و کلی سختی پشت سر گذاشته علتش بی معرفتی من نبوده.

اینکه رییس همیشه مهربون سراغم رو گرفته و نبودم که جواب بدم علت داشته.

خلاصه که سخت چشم انتظار روزهای خوب هستم. البته اگر بتونم خودم رو بعد این سیل جمع و جور کنم. از هر زاویه ای به خودم نگاه میکنم خودم رو ویرون میبینم.

انشاله روزهای آینده آرزوهای ما رو با خودشون همراه دارن.