Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
اخراججججججججججج
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

بالاخره کاريو که بايد کردم.

روز شنبه ليست بيمه فروردينو آماده کردم. به رئيس احمق گفتم اين خانوم اگه ميخواد فردا با من بياد بيمه اونجارو ياد بگيره. حقوقو هم حساب کردم و همونطوری که گفته بودم حقوقو با حسابدارمون حساب کردم و از اونی که اونا گفته بودن بيشتر شد. قرار گذاشتيم برای فردا ساعت ۹ بيمه. رئيس گفت چرا ۹؟ گفتم بابا اين از تهرانپارس مياد ساعت ۹ برسه سعادت آباد هنر کرده. گفت باشه.

شب موبايلم زنگ زد. رئيس بود. حدس زدم که ميخواد بگه فردا نرو بيمه. از اون زن ايکبيريش هيچی بعيد نبود. منم موبايلو جواب ندادم و از دسترس خارجش کردم.

فردا قرار شد با جوجو بريم شرکت و من قرارداد و ساير رسيدهامو از توی پرونده بردارم.

کلی انرژی داشتم. نزديک شرکت جوجو گفت رئيست ميتونه ادعای سرقت کنه. پاک توی دل منو خالی کرد. اما تصميمو گرفته بودم. رسيدی که داده بودم و حقيقت نداشت و البته منم قبول نداشتم. وارد دفتر که شدم يکراست رفتم آشپزخونه و برقو قطع کردم و در نتيجه دوربين قطع شد. صدای قلبم توی کل ساختومن پيچيده بود. رسيدهارو برداشتم و برقو وصل کردمو زدم بيرون. وقتی توی ماشين کنار جوجو نشستم احساس کردم دارم غش ميکنم. رفتيم بيمه. زود ليستو پرداخت کردم و منتظر شدم. شاعت ۳۰/۸ بود. تصميم داشتم ديگه نرم شرکت. تا ساعت ۳۰/۹ هم منتظر شدم. نيومد.

منم با جوجو رلاه افتادم سمت خونه