Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
ادمه
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

اومدم خونه. زنگ زدم به همکارم. بهش گفتم عموم فوت شده بايد برم شهرستان. موبايلم هم شارژ نداره.

موبايلو قطع کرده.

ديگه هم نرفتم شرکت. از همون روز هم هرروز دارم ميرم دنبال کار. اما خدايی اينقدر اعصابم راحت شده. ديگه هم اصلاْ دلم هوای اون خراب شده رو نکرده.

ديروز با ترخيص کارمون تماس گرفتم. روز بعد از من رفته بود شرکت. اون خانوم حاضر نشده بود کار کنه.  البته من حدسشو ميزدم. اون تيتيش کجا ميتونست دور از جون همه خر کاريايه منو انجام بده.

اونقدر دلم خنک شد . حالا هم تصميم گرفتم کل حقوقمو بگيرم.