Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام سلام

من برگشتم. يکی از امتحانامو گند زدم  اما اون يکی خوب شد

وای که چقدر سخت گذشت اين چند روز

هر لحضه اش انگار يک سال بود.

اما عجب فيلمی داشتيم اين چند روز. صبح که ميشد مامان جوجو اول صبح زنگ ميزد کمی که ميگذشت جوجو زنگ ميزد . بعد از جوجو مامانی خودم زنگ نيزد مامان خودم که تلفنش تموم ميشد دوباره از اول مامان جوجو - جوجو  اما هر باری هم که اونا زنگ ميزدن من آنچنان دلم ميگرفت و بغض ميکردم. مامان جوجو منو خيلی خيلی دوست داره  منم خيلی خيلی دوستش دارم. آخه مامان جوجو فقط ۲ تا پسر داره و دختر نداشتنش سبب شده منو خيلی بيشتر از يک عروس دوست داشته باشه.

ديشب که رسيدم ديدم وای  جوجوی عزيزم خودشو خوشگل کرده هوارتا

وقتی از در وارد شدم ديدمش نشسته بود داشت با بابا بزرگم شطرنج بازی ميکرد دلم ضعف رفت. جيگرشو  قربونش برم همچنين چشاش برق زد دلم ميخواست همونجا بپرم توی بغلش اما حيف که نميشد. داشتم با مامانم و مامانش و مابقی روبوسی ميکردم دستمو گرفته بود و هی ميکشيد مامانم و مامان جوجو بغض کرده بودن بابا دمشون گرم فکر نميکردم ديگه اينقدر........

بعدش...

خلاصه بعدش فهميدم که ديروز که رفتن برای من جينگول مينگول بخرن (مامانا + جوجو) مامانا نتونستن دوری منو طاقت بيارنو حسابی حالی به گريه دادن ( من نميدونم من که اينقدر براشون عزيزم چرا بعضی وقتا اونقدر اذيتم ميکنن که دوست ندارم هيچکدومشونو ببينم)

آره ديگه خلاصه تا ساعت ۲ هم با جوجو بيدار بوديم و حرف زديم. چقدر دلم برای حرف زدنش تنگ شده بود.

امروز صبحم که حسابی ديگه فردين شده بود منو آورد رسوند (بيشتر وقتا فردينه)

الانم که حسابی کار دارم و دارم اينجا مخ ميخورم.

فعلاً