Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
برگشتم
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

بعد از روزها اومدم. حدود 10 روز.

الان دارم پست جديدو از محل کار جديدم تايپ ميکنم. توی روزايي که نبودم اتفاقات زيادی افتاده. جهت اطلاع نويسنده بنويسم که ديگه رسماً بيکار شدم. رئيس کچل 100 بار به موبايل زنگ زد و من جواب ندادم تا اينکه يه روز با يه ترفند منو به دام انداخت و با عصبانيت گفت خانوم کی مي آيي کارهای ما رو بهمون تحويل بدی. منم گفتم صداتون قطع و وصل ميشه و قطع کردم. اما همون روز چون خودم تحمل ديدن قيافه نحسشو نداشتم مامانمو فرستادم شرکت. کليد هارو هم بهش دادم و قرار شد در مورد حق و حقوقم صحبت کنه. رئيس کچل با چرب زبونی گفته بود که من بايد برم هم برای تسويه حساب هم برای اينکه ازم بابت زحمات 4 ساله تشکر کنه.

خلاصه منم که ميدونستم ميخواد من برم اونجا تا با حرفای صد من يه غازش حالمو بگيره و سرم منت بذاره که برات فلان کردم و بهمان کردم باز با مامانم رفتم. کاراشو بهش تحويل دادم. حسابی دماغش سوخت وقتی ديد با مامانم رفتم. گفت خانوم با خودت بادی گارد آوردی؟ گفتم نخير قراره جايي بريم. کاراشو تحويلش دادم و گفت حسابدارمون حسابهای مربوط به منو بررسی ميکنه و خبرم ميکنه. 2 روز گذشتو از حسابدار خبری نشد. منم براش sms زدم که بله من ميدونم حق و حقوقم چی هست که يه دفعه فکر نکنن با يه مشنگ طرفن. اونم زنگ زد که بله شما عجله نکن. حالا نميدونم اگه حقوق خودشم بود اين همه با صبرو حوصله کار انجام ميداد؟

چند روزی دنبال کار رفتم و به نتيجه نرسيدم. در نتيجه تصميم گرفتم بيخيال بشم تا اونايي که برای پيدا کردن کار بهشون سپرده بودم برام کار پيدا کنن. تا اينکه از اين شرکته زنگ زدن و قرار شده چند روزی آزمايشی کار کنم.

روز 5 شنبه عقد خاله گرامی بود. جمعه هم جشن گرفتن. هرچی به شب نزديک تر ميشدم حالم خراب تر ميشد. چند روزی بود که حسابی به هم ريخته بودم. از دست جوجو داشتم ديوونه ميشدم. شبا تا دير وقت خوابم نميبرد. موقع فيلمبرداری از خاله و همسرش يا به قول خاهرم پرنسس فيونا و شرک ياد عقد خودمون افتادم. ياد خاستگاری روز دوم تير سال 84که جوجو و خوانوادش با اينکه برای بار اول بود خونه ما می آومدن تعارف آقاجون و مامانمو برای شام پذيرفتن و در کمال ناباوری برای شام موندن. وقتی جوجو شام خورد داشت سفره جمع مي کرد که با حيرت مامانم و چشم غره های مامانش به خودش اومد و سر جاش نشست.

روز 11 تير که ما در حالی که حتی نامزد هم نشده بوديم به همراه خوانوادم برای جشن عقد دائيم با هم به شمال رفتيم. سفری که هيچ وقت فراموشش نميکنم. و 2 روز بعد 13 تير ساعت 15/1 ظهر در حالی که 5/1ساعت برای رفتن به محضر تأخير داشتيم توی ميدون تجريش ميدوييديم که برسيم به محضر. خسته و عرق کرده و داغ از گرمای تير ماه. چه روزی بود.جوجو بعداز اينکه خطبه عقدمونو خوندن دستمو گرفت و برد کنار پنجره و خيلی آروم موهامو بوسيد. کاری که وقتی 1 سال پيش انجام داد توی ماه رمضون موقع افطار باهاش قهر کردم و مجبور شد 15 دقيقه منت کشی کنه تا باهاش آشتی کنم و قول داد ديگه تکرار نکنه. حالا روبروی من يه عروس داماد داشتن ميرقصيدن . توی دلم به خاطر اونا خوشحال بودم و به خاطر خودم ناراحت.

بالاخره نتونستم تحمل کنم. ياد کارای اين روزای جوجو ديوونم ميکرد. شروع کردم به مرور تصميمای ناجوری که گرفته بودم . از فشار ناتوانی شروع به گريه کردم. که مامانم فهميد حالم بده و با خواهرم منو از خونه بيرون فرستاد که توی مهمونی مشکلی پيش نياد. بعد از 1 ساعتی که توی پارکی که نزديک خونه بابابزرگم بود کنار خواهرم گريه کردم برگشتم خونه. جوجو رو بعد از 2 روز ديدم. نشسته بود کنار بابا و داداشش. انگار نه انگار5  روزو در کمال بی محبتيو بی رحمی با من رفتار کرده بود. چه محبتی ميکرد. منم مثل سيب زميني بی رگ 2 ساعت باهاش رقصيدم. نميدونم شايد وقتي ديدم ميخنده و دورم ميچرخه نتونستم مثل خودش بي رحم باشم. خلاصه تموم شد.  اما باز موقع شام قهر کرد. شايد اون مثل بچه ها قهر کرد و يا شايد اونايي که پذيرايي ميکردن کوتاهی کردن اما به هر دليلي چون شام رو به نسبت بقيه با تأخير براش آوردن قهر کرد و شام نخورد. منم که انگار سرب داغ توی معدم ريخته باشن ديگه غذا از گلوم پائين نرفت. اون شبو رفتم خونه جوجو اينا اما حاضر بودم عزرائيلو ببينم اما اونو نه. اما فردا باهاش آشتی کردم چطوريشو الان يادم نيست. خلاصه اينم شرح اين چند روز. CPU  کامپيوترم هم که سوخته و منو بدبخت کرده. سوختنش به درک. گير نمياد. خدا کنه يه کمي زودتر اوضاع روبه راه بشه.