Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
هفت بيجار
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

کاش آدما هميشه با هم طوری رفتار ميکردن که بينشون الکی فاصله نيافته. ديشب وقتی داشتم با جوجوی عزيزم صحبت ميکردم تازه فهميدم چقدر از هم فاصله گرفتيم. حرفايی که بهش ميزدم غصه هايی بود که حسابی تارو پود دلمو خراش داده بود. البته من خيلی مختصر و شسته رفته براش گفتم چون تحمل ناراحت شدنشو ندارم. اونقدر دوستش دارم که وقتی چشای هميشه خندونش گرفته ميشه و ابروهاش توی هم گره ميخوره بينشون چين می افته دلم ميخواد بترکه.

طفلک جوجوی من. کاش ميتونستم براش کاری بکنم. کاش ميتونستم کمی از مشکلاتشو حل کنم اما چيکار کنم که هم خودم حسابی اسيرم و هم خودش بايد بتونه از پس اين مشکلات بر بياد تا فردا بتونه زندگيو جمع و جور کنه. فقط براش دعا ميکنم. دعا دعا دعا دعا دعا دعا.... شايد خدا دلش سوخت و گرفت.

دلم شور ميزنه. امروز صبح که خواستيم بياييم مامانم به جوجو گفت بيا باهات کار دارم. موبايل جوجو در دسترس نيست. تلفن خونه هم اشغال ميزنه. دارم ديوونه ميشم.

راستی رئيس جديد ميخواد باهام قرارداد ببنده. خدايی از خودم تعريف نميکنم اما خودشم فهميد کارمند از من بهتر پيدا نميکنه. يعنی خودش امروز اعتراف کرد. گفت اگر کسيو بهتر از تو پيدا ميکردم ميخواستم معرفيت کنم به يکی از دوستام که دنبال کارمندی مثل تو ميگرده.

دارم سعی ميکنم فکر خودمو مشغول کنم. دلم برای جوجوم تنگ شده. خيلی خيلی خيلی.