Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزها
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

چقدر بعضی وقتا آدم از زندگی نا اميد ميشه. از همه اونايی که حاضره براشون بميره. حتی دور از جون از خدا.

ديروز اثاث کشی داشتيم. اتاق منو آبجی کوچيکه. اتاق داداش کوچولوها و اتاق مامان بابا چيده شد. اما کار نقاش هنوز تموم نشده. امروزم توی خونه کار داره. اميدوارم تا غروب که من ميرم کارشو تموم کره باشه. حوصله بوی تينر و رنگو از همه مهم تر روسری سر کردنو ندارم.

ديشب رفتم خونه جوجو اينا. سر درد شديدی داشتم. خسته و کسل بودم. دلم گرفته بود. کار کردن از صبح و اجباراً جابجا کردن وسيله ها همه وجودمو به درد آورده بود. دلم ميخواست کمی لوس بشم. دوست داشتم نوازش بشم. تا بتونم دردامو فراموش کنم و بخوابم. اما جوجوی عزيزم تا اومد کنارم  بدون اينکه من حرفی بزنم چشماشو بست و گفت بخوابيم. همونطوری که داشتم بهش نگاه ميکردم دلم برای خودم سوخت. چرا من هميشه ميفهمم اون کی دلش ميخواد لوس بشه.و کی ميخواد نوازشش کنم اما اون اينقدر خودخواهه؟ يعنی اينقدر نفهمه؟ تمام وجودم زار ميزد. وقتی به خودم اومدم که داشت نگاهم ميکرد.

ديگه بماند که وقتی مجبورم کرد بگم چرا اشک توی چشمم جمع شده يا همه بد شانسی ها و بدبختيهام افتادم. حتی به خدای عزيزم کفر گفتم ازش اعلان نا اميدی کردم. بماند که تا وقتی که رمقی برام نموند گريه کردم. و بماند که جوجوی عزيزم باز تصميم گرفته بود منو تنها بذاره. امشب آخرين شبيه که پيش هميم. و فردا هم آخرين روزيه که تا روز عروسی ميبينمت.