Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
ادامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

حرفام زياد بود. مجبور شده ۲ تيکه يا بيشترش کنم.

نميدونم چطوری توصيف کنم وقتی اون حرفو شنيدم چه حالی شدم. اولش گفتم به درک. بعدش ديدم اگه منم بخوام مثل اون بچه گانه فکر کنم و قهر کنم و فکر کنم با اين کارا درست ميشه که بايد فاتحه زندگيو خوند. خلاصه بعدش بهش فهموندم که با کی طرفه (کمی تا قسمتی ضرب دستمو بهش نشون دادم) آشتی کرديم. البته بعد از اينکه من از فرط گريه کم مونده بود جون عزيزم از بدنم خارج بشه. حالم اصلا خوب نبود. و نشون به همون نشون که تا صبح بدنم مثل کسی که صد ساله مرده سرد بودو سردرد شديدو و گرما و پشه مزاحم. آب قند جوجو هم اثری نبخشيد و اون خوابش برد و من موندم و شمردن لحظه ها تا صبح بشه. بالاخره صبح شد. چشم درشت وقتی باد کنه نه تنها اثری از زيبايی درش نميمونه بلکه خيلی هم زشت ميشه. من شده بوده يه خاله قورباغه با چشمای باد کرده قرمز.و باز هم سردرد. جوجو آوردم تا يه مسيری رسوند و واقعاْ که اين طرح زوج و فردچه طرح مسخره ايه.

برای فردا هم مرخصی گرفتم.

اين آقايی که اينجا کار ميکنه و زنش فکر ميکنه شوهر جونش خيلی عتيقست و ممکنه يه دفعه من عاشق شوهر کج و کولش بشم و هی زنگ ميزنه و سراغ شوهرشو ميگيره هم کم کم داره با من  سر ناسازگاری ميزاره. شايد تقصير منه که کارمو بلدم و احتياج ندارم برم گردن کج کنم و از اون سوال کنم. نميدونم قبل از من با چه افرادی طرف بودن که کار دونستن من اينقدر همشونو به تعجب وا داشته.

امروز وقتی رئيس گفت اسم اين خانوم هم از اين ماه توی ليست بيمه رد ميشه کم مونده بود خودشو همونجا بکشه.

خدا رو شکر ميکنم که هيچوقت توی عمرم حسود نبودم و از پيشرفت و خوشحالی ديگران خوشحال شدم.

خدايا من ببخش به خاطر مزخرفاتی که ديشب از روی فشار ناراحتی گفتم. خدايا غلط کردم. خدايا به خدا غلط کردم. منو ببخش