Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
لحظه ها
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

لحظه ها چون جويباری آرام و صبور بی توجه به تمنای نگاه من و تو بی صدا بی فرياد بی امان ميگذرد.

گاه از نقطه ای دور کز فوران دل و آرام درون سر به يک صخره فرو ميکوبد آهی از سينه فرا ميخواند

ناگهان

ناگهان ظرف بلورين سکوت به طنين نفسش ميشکند و صدايی آرام ميگويد آه ايام گذشت.

دگر آن سلسله پا بر جا نيست پس از امروز دگر فردا نيست نوری از روزنه پرده شب پيدا نيست

آن سپيدی که تو نورش خوانی برف ايام زمستان تن است

اثر از کهنگی پيرهن است

اثر از آن شب بی حاصل عمر بر سر زوزه بادی و شبی طوفانيست

تو اگر سايه دريغم نکنی

مهرت از سينه من کم نکنی

عمر اگر رفت نگويم افسوس

تن اگر مرد نگويم هيهات

اين شعرو کلاس پنجم بودم که حفظ کردم. خيلی دوستش دارم. مخصوصا وقتی از کنار آب روانی ميگذرم حتما بدون اختيار زمزمه اش ميکنم.