Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
من و فقط من
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

از صبح داشتم بال بال ميزدم اينجا خلوت بشه تا بتونم بيام اينجا مطلب بنويسم. الان که اومدم اول يه پيغام داشتم. چک کردم و طبق معمول وبلاگو باز کردم که تشکری کنم و نظری بدم. مطلب جديد در مورد مرده شور خونه بود. جايی که اگه خيلی از ماها از نزديک ميديديم ديگه راه به راه آرزوی مردن نميکرديم.

الان نميدونم از چی بنويسم. امروز صبح مطلب گلسا رو خوندم در مورد خودشو آقا گلی. دلم هوس عاشقی کرد. اما متاسفانه اين روزا تنها چيزی که توی بساط من پيدا نميشه عاشقيه. گمش کردم. يا بهتر بگم گمم کردن. اونم چيی؟ زورکی

نميدونم از چی بنويسم. از تنهائيها که ايندفعه سرسختانه موندم تا بهش عادت کردم. اما يه جای بد روی قلبم و احساسم گذاشت و اون اينکه من نيستم اونی که فکر ميکردم. من اول نيستم. در ارجحيت نيستم. شايد حتی دوم و سوم هم نباشم. من مهم نيستم. من بايد درک کنم. من بايد امروزمو که هستم بفروشم به آينده ای که اصلاْ معلوم نيست بياد. معلوم نيست من باشم و معلوم نيست آدما تا اون روز چه تفاوتی کردن. اصلاْ چيزی از اين روزا يادشون مياد؟

يا بنويسم از هيچ کس. هيچ کسی که نيست تا بدون اينکه داد بزنه باهاش حرف بزنم.

يا... نميدونم

خلاصه اينکه اين حرفا زياده و تنها علت نوشتنم هم اين بودکه درس عبرتی باشه برای خودم. برای خودم. برای خودم که هيچ وقت فراموش نکنم. هيچ وقت توقع زيادی نداشته باشم و هيچ وقت زانوی خودم و يا علی از ذهنم نپره.

و اينکه همين الان يه پشه پرووو بين دو تا ابروهامو نيش زد

و ۴ تير هم که امتحان زبان دارم. هفته ديگه هم بايد برای حذف و اضافه برم و درس آمار و کاربرد آن در مديريت رو حذف کنم.

و ديگه اينکه اين روزا بحث ديدن تالارو  و عروسيو اين حرفا زياد شده. اميدوارم جوجو اين دفعه درسشو نيافته که من مجبور بشم تلافی دفعه قبل و اين دفعه رو يکجا سرش در بيارمو بند و بساطو به هم بزنم.

به قول خودش ميخواد منو نبينه تا روز عروسی که مدرکشو بياره + گواهی استخدامش تا من برم توی عروسی

بعضی وقتا يه چرت و پرتايی ميگه که من ميمونم که اين همون آدميه که بعضی وقتا وقتی حرف ميزنه من ميخوام قورتش بدم؟ اون آدم چطور ميتونه اينقدر بی منطق باشه. يعنی من انتظار زيادی ازش دارم؟ يعنی درخواست من اينقدر عجيبه؟ يا نه... توانايی های کسی که ادعاش گوش زمين و آسمونو کر کرده اينقدر کمه؟ کدومش؟

نميدونم چرا طوری شده که بعضی وقتا ترجيح ميدم اصلاْ حرفمو نزنم و الکی انرژی صرف نکنم چون ميدونم اثری نداره.

هميشه فکر ميکردم قراره وقتی از کسی حرفی شنيدم که ناراحت شدم حتی خانواده خودم بايد بيام به جوجو بگم تا آرومم کنه و اگر ميخوام عکس العمل بدی نشون بدم جلومو بگيره. شب عقد خاله جونم وقتی خواهرام شروع به تعريف و تمجيد از آرايشم و صورتم کردن و مدام تاکيد کردن که خيلی خوشگل شدم و من با ذوق  تشکر ميکردم و ازشون ميخواستم غلو نکنن مامان جوجو در جواب حرف اونا که گفتن اصلاْ غلو نيست گفت خوب شما به چشم خواهری ميبينين  راستش خيلی جا خوردم. نميدونستم چی بايد بگم. فقط تا يه چند دقيقه ای دهنم باز موند.

وقتی به جوجو گفتم انچنان جبهه گرفت که احساس کردم من اين حرفو زدم.

حالم از خودم به هم ميخورد. پيش چه کسی درد دل آورده بودم. خيلی وقته متوجه تعصبش شدم.

هرچی از تعصب بی جا بدم مياد الان باهاش مشکل دارم. شايد من آدم عجيبی هستم که خودم به راحتی انتقادهارو ميشنوم و اگر درست باشه تائيد ميکنم.

شايد من مغزم پوکه که تعصب الکی از خوانوادم نميگيرم.( با وجود اينکه عاشقشونم)

اين روزا شديداْ احساس ميکنم که بايد مواظب خودم باشم. چون مامان و آقاجونم به حساب جوجو بيخيال من شدن و تقريباْ فکر و ذکرشون در مورد من آماده کردن وسايل و بساط عروسيه و جوجو هم به حساب بعداْ مونده.

اين روزا خودمم و خودم. اين روزا فهميدم از خيلی چيزا فاصله گرفتم.