هی روزگار

دلم گرفته

فکر کنم هرکی منو ببینه اینو بفهمه.

مامانم یکشنبه اون هفته رفتن مکه.

دلم خیلی براش تنگ شده.

اون هفته خواستم بیام باز از سفر بندر عباس بنویسم و روزانه ها. حوصله نداشتم.

رفتم پیش دکترم. خبر خوب این بود که پلاکت های خونم زیاد شده.

اما توی ام آر آی و آزمایش هورمونیم مشکلاتی بود که باز ارجاع داد به 2 تا متخصص دیگه.

یکیشون دکتر کی نما هست توی بیمارستان آراد.

یعنی خراب شده تر از این بیمارستان ندیدم. اولش فکر کردم میلاد خر تو خره.

الان دیدم نه بابا یه جایی هست که حتی منشی تلفنیش هم خرابه.

از ساعت 30/10 تا الان منو درگیر کرده و جوابی نمیده.

بیخیال مهم نیست.

اون هفته 4 شنبه هم خواهرم سفره حضرت فاطمه داشت. بلند شدم از اون سر تهران کوبیدم اومدم این سر تهران که خیر سرم کمی دلم سبک بشه.

زنیکه از خود راضی 2 ساعت مونده برامون قصه تعریف کرده و بعدشم بدو که رفتی. نه دعایی نه نوحه ای.

بعدشم شب دعوت بودیم خونه پسر خاله جوجو. خونشون پردیس بود.

اونجا اما بهمون خوش گذشت. کلی با پسر یکساله شون سرگرم شدیم.

منم آخرای شب نمیدونم چه مرگم شد باز دلم گرفت. داشتم با خودم سر و کله میزدم که جوجو گیر داد چی شده ناراحتی ، منم اشکم سرازیر شد. دیگه کلی تلاش کردم بقیه نفهمن که خوشبختانه متوجه نشدن.

جوجو طفلی هم فکر میکرد اون کاری کرده من ناراحت شدم.

فردا شبش هم داداشم اینا و خاله و دایی رو دعوت کردم و مهمونی اونا هم رد شد در حالی که جای خالی مامانم خیلی مشهود بود.

دیروز هم خاله جوجو اومده بود خونه مامانش اینا که ما هم رفتیم و سعی کردیم خوش بگذره. بد نبود.

امروز هم یه بحث کوچیک با رئیس جان داشتیم که خدا به خیر کنه. همین.

فقط یه گزارش کار بود . به بزرگی خودتون ببخشین.

بعداَ نوشت: راستی یادم رفت بگم، بابت حسن ختام اون هفته، ماشینی که با داداشم شریکی خریده بودیم قبل از اینکه اولین حقوقم رو بهم بده توسط راننده احمق آتیش گرفت و 4 میلیون خسارت دید.

اینو کجای دلم بذارم؟؟!!

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو امیدوارم هر چه زودتر حالت بهتر شه و برگردی به زندگی عادی و شاد همه ی ما منتظریم !!!!! [گل][گل]

فاطی خاکی

[بغل][ماچ]

نیلوفر

خب خبر پلاکت ها که عالی بود. مکه هم همینطور میمونه ماشین که خدا بزرگه. خودت رو ناراحت نکن. امیدوارم خیلی زود اوضاع و احوالت بهتر بشه.[ماچ]

شیمااا

بزارش توی اون قسمت حوادث غیر مترقبه ی دلت[نیشخند] بابا جان مردم زیر زلزله ی بم کلهم زندگی و خانواده شون رفت...دیگه ماشین فدای سرت دخملک....سرت سلامت باشه.... اینقد من الان خوشحالم که پلاکت بارون شدی و اومده بالا که نمیدونیییی....این خبره خودش به اندازه ی 4 ماه شادی مفرط داشت با خودش[قلب] وای ببین حالا مامانت بیااااد چطوری سوغاتیااااا رو جمع کنیییی....منم مامان بزرگم امروز میرسه از مکه.... بیا ما هم بریم مکه[نیشخند]

فاطی خاکی

[بغل][ماچ]

رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو بعضی وقتا برنامه های ما اون جوری که دل مون میخواد پیش نمی ره ولی خوب همیشه بعد از یک سربالایی سخت یه شیب تند وجود داره امیدورام خیلی زود زندگی روی راحت تر و روان ترش را به شما نشان دهد و اوضاع بر وفق مراد گردد و تا آن روز اندکی صبر باید کرد [گل]

رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو بعضی وقتا برنامه های ما اون جوری که دل مون میخواد پیش نمی ره ولی خوب همیشه بعد از یک سربالایی سخت یه شیب تند وجود داره امیدورام خیلی زود زندگی روی راحت تر و روان ترش را به شما نشان دهد و اوضاع بر وفق مراد گردد و تا آن روز اندکی صبر باید کرد [گل]

لیندا

خبر زیاد شدن پلاکت هات خیلی خبر خوبی بود که خوشحالم کرد ولی ضرر 4 میلیونی هم خیلی ناراحتم کرد ولی خداروشکر که ضرر به مال بوده خواهر نه جان

sadafi

سلام عزیزم جای مامانت خالی نباشه.... شاید البته بد هم نباشه آدم اینطوری بیشتر قدر پدر مادرشو میدونه / باز وضع تو که خیلی بهتره مامانت به امید خدا به زودی بر میگرده... من چی که باید بره یه قاره ی دیگه تا بتونم مامانمو بعد 2 سال ببینم... برام دعا کن که کارم ردیف بشه... خیلی دلتنگم .. خیلی زیاد....

شاهین

انشاالله که خوب میشید... دکتر کی نما دکتر منم بوده.....[گل]