صادقانه

هر وقت یه وبلاگ ، سایت یا یه خونه مجازی رو مثل خونه ماشاله خان میبینم دلم برای خودم تنگ میشه. برای خود خودم

او خود خودم که هیچ سانسوری توش نباشه. حالا این سانسور میتونه شامل تشریح تا حدی زندگی روزنامه ام با جوجو باشه ، یا دادن فحش های آب نکشیده به اونهایی که روز و شبم رو خراب میکنن.

یه روزی به سبب اون حس صداقتی که همه اول ازدواج دارن به جوجو گفتم که اینجا رو دارم. شاید دلم میخواست مثل این جنگولک بازی ها اونم بیاد بنویسه و یا بعضی وقتا دلم عاشقی میخواست که بیاد و برام پیغام بذاره تا دیگران از ورای اون پیغام بدونن چقدر دوستم داره.

اما زمان گذشت و جوجو وبلاگم رو میخوند و نه هیچ وقت به خاطر نوشته های که در موردش مینوشتم توبیخم میکرد و نه هیچ پیغام عشقولانه ای برام گذاشت.

اون موقع ها جسور تر بودم.

در چه موردی؟ در مورد اینکه مثلاً مینوشتم دلم برای بغل جوجو تنگ شده. یا فلان جا دیدمش و از سر و کولش بالا رفتم و ... از این بساطا.

(البته این روزها فکر میکنم ازم گذشته این چیزا..)

اما این روزها خیلی چیزهای مهم تری هست که دلم میخواد بدون نگرانی بنویسم.

فقط فکرتون نره پیش موارد س ی ا س ی. خیلی چیزها. اما خوب حیف که عادت کردم به خود سانسوری.

امروز که با وب ماشاله خان آشنا شدم و از کله صبحی که زود اومده بودم تا از خلوتی شرکت استفاده کنم و کارهای عقب مونده ام رو جلو ببرم، تا ساعت همین الان که ٣۵/١١ باشه، داشتم یک کله میخوندم، یه حسرت وجودم رو گرفته.

من نوشتن رو شروع کرده بودم تا اینجا جایی باشه که ناگفته هامو بنویسم. اما کم کم منزوی شدم و حتی حرفهایی که میگم رو هم نمینویسم.

هییییییییییییییی

خیلی چیزها میخواستم بنویسم. اما فعلاً افسرده شدم.

آهان میخواستم بنویسم پشیمون هم هستم که آدرس اینحا رو به جوجو دادم. با اینکه میدونم خیلی وقته اینجا رو نخونده اما بازم احساس بدی دارم این روزها.

مخصوصاً این روزها که یه عالمه شکایت گفته و نگفته توی دلمه.

از آه هایی که وقتی بهش شکایت میکنم میکشه خسته شدم.

دلم براش میسوزه. اما دلم برای خودم میسوزه.

نمیدونم چرا نمیتونم فراموش کنم پدر و مادرش واضح دارن حقش رو ناحق میکنن و خودش هم ککش نمیگزه.

کاری نمیتونم بکنم جز اینکه راضی نباشم.

دلم یه جای باز میخواد که هرچی دلم میخواد جیغ و داد کنم.

خدایا مددی...

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطی خاکی

الهی مااااااااااااااااادر...بمیرم برا دل تنگت...بیا وبلاگ خودم انقدر جیغ بکش...فریاد بزن تا گلوت پاره شه خدا نکرده!!!![نیشخند][زبان][بغل][ماچ] مردن دیگه بی احساس و یخ انتظار زیادی نباید داشته باشی ازشون...همینن تغییر هم واسه روز مباداشونه...خودتو بچسب ...به احساس درونت گوش بده نزار شرمنده احساساتت بشی...به هر شکلی که شده مواظب خودت باش...[بغل][ماچ]

فرام

[ناراحت]

عسل بانو

اي دختر جان چي گفتي . منهم همين مشكل رو دارم كه همسرم نميخواد قبول كنه كه خانواده اش از نجابتش دارن سوء استفاده مي كنن ولي نميتونم حرف بزنم. دو تا پسر دارم از پدرشون مدعي العموم تر . ولي خب منم نميتونم تو وبلاگم همه چيز رو در اين باره بنويسم چون بچه هام ميدونن كه من وبلاگ دارم واگرچه قول دادن كه نخونن ولي شيطونه ديگه .......

امیــــر

ممنونم دخترم! قبلا ها گفته بودی که اینترنت خونه هم راه افتاده که مشکل کجاست؟

رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو همیشه بین دنیای مجازی و دنیای واقعی باید فاصله گذاشت همه ی کسانی که این دو تا دنیا شون رو با هم قاطی میکنند بالاخره یک جاهایی به بن بست میرسند ولی خوب هر مشکلی یک راه حلی داره مثل اسباب کشی !!!!! [چشمک][گل]

رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو همیشه بین دنیای مجازی و دنیای واقعی باید فاصله گذاشت همه ی کسانی که این دو تا دنیا شون رو با هم قاطی میکنند بالاخره یک جاهایی به بن بست میرسند ولی خوب هر مشکلی یک راه حلی داره مثل اسباب کشی !!!!! [چشمک][گل]

مامان تاتمه

قربونت برم من راس میگی من خیلی بی معرفتم ولی به خدا بس گرفتارم ووقت سر خاروندن هم ندارم دلم میخواد ببینمت کلی دلم برات تنگ شده به خدا[ماچ][بغل]

رگبار

این گرفتاریه ماهاست دیگه .وقتی آدرس وبلاگمون رو به همه میدیم . بعد دیگه پشیمونی سودی نداره انگار. اما شمام که همچین راحت می نویسی . نمونه اش آخرین پستت !