مادره شهید

سلام دوستای مهربونم

خوب الان باید بگم حدستون درست بود یا نه؟؟

اولش این توضیح رو بدم که علت نگفتنم داغ کردن بحث و پر و بال دادن بهش نبود. علتش اول از همه مساعد نبودن اوضاع و اطمینان نداشتنم از شرایط بود و دوم حال بسیار بدی که داشتم.

اول اینو بگم که نتیجه خوب نبود و متاسف باشین برام نگران

دوم اینکه حدستون درست بود.

یه نی نی بود که خدا بیامرز شد. یعنی نشده هنوز اما میشه.

علت نگفتنم هم این بود که تا 2 هفته قبل با وجود مثبت شدن همه انواع آزمایش ها ، باز هم دکترها سر باردار بودن یا نبودنه من درگیر بودن. کوچیک بودن و رشد نکردنش هم مزید بر علت شد و دیروز دکتر تشخیص داد که باید داروهام رو قطع کنم تا خودش سقط بشه.

توی این 1 ماه دردهای خیلی زیادی کشیدم و برام چند ماه گذشت.

2 بار به خونریزی افتادم که این دومیش خیلی شدید و ادامه داره.

در واقع به زور دارو جنین رو نگه داشتم.. راستش حوصله ای برام نمونده که شرح و توضیح این مدت و بلاهایی که این دکترها سرم آوردن رو بگم.. فقط یادآوریش داغون ترم میکنه.. اما مهم اینه که دیگه باید تمومش کنم...

یه چیز دیگه هم که نگفتم استعفا دادنم از محیط کاره.

از آخر آبان دیگه هفته ای 1 الی 2 روز اومدم تا کارها رو جمع کنم و بهشون تحویل بدم.

بی مهریشون توی این روزها عزمم رو برای رفتن جزم تر کرد.

امروز و فردا فکر کنم آخرین روزها باشه.

روزی که جواب آزمایشم مثبت شد خاطره اش رو نوشتم که یادم نره. اما الان دیگه میمونه برای خودم.

این سقط به دلیل بیماریم نبود.. شرایط بدنیم خوب بود. تا هفته 8 قلب تشکیل نشد و اندازه جنین از حد طبیعی کوچیک تر بود... و من توسط جوجو ملقب شدم به مادره شهید.

توی این مدت مامانم و مادر شوهرم تنهام نذاشتن. هر روز کمکم کردن و بهم سر زدن.

همه اطرافیانم ذوقی خیلی بیشتر از اونی که تصور میکردم رو از خودشون نشون دادن.

اما خوب خدا نخواست و نشد. منم راضی ام به رضای خدا.

/ 30 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل بانو

خوبی نیلوفر جان ؟

مجی

ای جانم عزیزم. انشااله که این تسلیم خواست خدا شدن خیرش رو بهت نشون بده.

رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو شرمنده از تاخیر به خاطر آلودگی هوا فرار کرده بودم از پایتخت و نبودم متاسف شدم ولی به هر حال حتما حکمتی داشته امیدوارم هر چه زودتر رحمت خدا جایگزین حکمتش بشه برای این مقوله و جمعیت مملکت رو یه نفر اضافه کنید امیدوارم بقیه ماجرای سقط با موفقیت پیش بره و سلامت باشی از یه طرف هم خوشحال باش یه نماینده توی بهش پیدا کردی که به موقع اش میتونه برات پارتی بازی کنه میگی نه ؟؟؟؟ یه صد سال صبر کن تا ببینی !!!!!! [گل]

رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو شرمنده از تاخیر به خاطر آلودگی هوا فرار کرده بودم از پایتخت و نبودم متاسف شدم ولی به هر حال حتما حکمتی داشته امیدوارم هر چه زودتر رحمت خدا جایگزین حکمتش بشه برای این مقوله و جمعیت مملکت رو یه نفر اضافه کنید امیدوارم بقیه ماجرای سقط با موفقیت پیش بره و سلامت باشی از یه طرف هم خوشحال باش یه نماینده توی بهش پیدا کردی که به موقع اش میتونه برات پارتی بازی کنه میگی نه ؟؟؟؟ یه صد سال صبر کن تا ببینی !!!!!! [گل]

شیما

سخت ترین لحظه اس....وقتی هیییی میای و میخوای یه حرفی بزنی و نمیتونی و نمیدونی و از کلافگی پا میشی میری!!!! چندین و چند روزه درگیر این حس هستم....خوب آخه من که تا حالا حتی به حس مادر بودن نزدیک هم نبودم....می ترسم حرفام به جای اینکه دلت رو آروم کنه یه درد مضاعف باشه.... اما نیلوفر عزیز من.... میخوام بدونی که توی هر احساسی چه شاد چه غمگین من دلم همراهته....باهات میخندم....کنارت اشک میریزم.... و دعام همیشه پشت سرته....از این راه دور کار دیگه ای از دستم بر نمیاد اما باور کن دلم همراهته....[قلب] دل قوی دار عزیز دلم که سحر نزدیک است...[ماچ]

حنا:دختری دور از مزرعه

وای..نیلوفر جان خیلی خودتو تقویت کن عزیزم..الان حسابی باید به خودت برسی ایشالله بزودیه زود در بهترین شرایط نی نی کوچولو و نازی وجودت رو پر از حس مادری میکنه

الیسا

سلام وبلاگتون رو خوندم و خوشم امد خواستم بگم اگه اجازه بدید جز پیوندام قرارتون بدم اگه نظرتون مثبت بود برام کامنت بذارید ممنون.[گل]

الیسا

سلام وبلاگتون رو خوندم و خوشم امد میخواستم ازتون بپرسم اگه میشه من شما رو توی پیوندام قرار بدم اگه موافق هستید برام کامنت بذارید ممنون .[گل]

رئیس بزرگ

[گل][گل][گل]

امیــــر

وای ... این چند وقته که نبودم چه بلاهایی سرت اومده .... خدا بهت سلامتی بده دخترم. و صبر. خیلی ناراحت شدم .