فلاش بک 44

در بین مسیری که از آرایشگاه به آتلیه میرفتیم ماشین هایه زیادی بهمون ابراز احساسات کردن اما 2 تا شون از همه جالب تر بود. یکی پشت چراغ قرمز بود که یه ماشین که 2 تا دختر و 2 تا پسر توش بودن شروع کردن به سوت زدن و رقصیدن و با صدای بلند تبریک میگفتن .

یکی دیگه در مسیر بود که وقتی می اومدیم دیدیم یکی داره پشت سرمون بوق میزنه. وقتی از کنارمون رد شد دیدیم یه حاجی آقاست. از اینا که یقه اشو تا زیر گلو بسته بود و یه عالمه ریش. وقتی از کنارمون رد شد شروع کرد به دست زدن و دستشو برامون تکون داد و رفت. شرینی این برخوردها یه کمی تلخی وجودمو کم کرده بود. برای همینم الان که جوجو ماشین عروس میبینه و براشون بوق میزنه من دیگه مخالفت نمیکنم.

 خلاصه بالاخره به تالار رسیدیم.  وقتی وارد قسمت خانوما شدیم هنوز خیلی از جمعیت نیومده بودن. به اتاق عقد رفتیم و عقد سوری گرفتیم و همه اقوام که موقع عقدمون نبودن کادو دادن و عکس گرفتیم و ساعت 7 بود که به سالن اصلی برگشتیم. با تمام مهمونها سلام و علیک این چیزااا و وقتی نشستم روی صندلیم احساس کردم الانه که بیهوش بشم. خستگی به معنای واقعی داشت منو از پا درمی آورد.

 دختر خاله ها و دختر دائی های جوجو پریدن وسط و شروع کردن به رقصیدن. هنوز سر جام داشتم با سایر اقوام سلام و علیک میکردم که دختر دائی جوجو   که معرف حضورتون هست و کلی از گل کاری شب حنابندونش براتون تعریف کردم اومد و به جوجو گفت بیائید با ما برقصیم. انگار نه انگار ما تازه از راه رسیده بودیم. جوجو هم که تا یک دقیقه پیشش داشت بهم مبگفت خسته ام و خوابم میاد یه دفعه خستگیش پرید و گفت می آیی برقصیم؟؟ گفتم نه. گفت چرا؟؟ گفتم خسته ام. تازه از راه رسیدم. بذار نفسم جا بیاد. جوجو هم به دختر دائیش که همونجا مونده بود و زل زده بود به ما گفت نه. الان نمیرقصیم. بذار یه کمی خستگیمون در بره. اونم برگشت رفت پیش بقیه دخترا و بعد یه چیزی بهش گفتن اونم برگشت اومد به جوجو گفت تو بیا با ما برقص.

این مدلشو دیگه ندیده بودم. خنده ام گرفت. توی هیچ فامیلی ندیده بودم در زمانی که عروس و داماد در یک سالن مشترک باشن یکیشون برقصه بدون اون یکی. اما اصلاً حرفی نزدم و دست جوجو رو ول کردم. جوجو هم دوباره دستمو گرفت و به دختر دائیش گفت نه منم نمی رقصم.  

باز تپش قلبم بالا رفت و احساس کردم قلبم الانه که از سینه ام بیاد بیرون. مثل اینکه بی شعوری و بی شرمی این جماعت حدی نداشت. زنیکه 150 سالش بود هنوز شعورش نمیرسید چی بگه. سعی کردم خودمو آروم کنم. یعنی فقط اگه جوجو میرفت برقصه دیگه برای همیشه باید قید منو میزد. اما نرفت. همش به خودم میگفتم چه مرگته. جوجو که نرفته اما از تصور حرفی که زده بودن حالم بد شده بود. میدونم شاید الان فکر کنین حرف مهمی نبوده اما برای من وقتی در ادامه بساط شب قبلش قرار میگرفت خیلی مهم بود. کم کم شکم داشت به یقین تبدیل میشد که بدشون نمیاد عروسی رو بهم بزنن.

خواهرها و خاله های و اقوام منم اومدن وسط شلوغ شد 3-4 تا آهنگ گذشت و بعدشم منو جوجو نانای کردیمو و جوجو هم رفت توی سالن آقایونو وبعدش هم از صدای خواننده فهمیدم که داره اونجا خودکشی میکنه. من همیشه دوست داشتم داماد سنگین باشه و خیلی شب عروسیش نرقصه اما جوجوهمیشه میگفت من شب عروسیم از اول تا آخرش میرقصم و انصافاً هم همین کارو کرد.

 منم یه کمی با خالم رقصیدم و وقتی برگشتم دیدم جماعت دختر خاله ها و دختر دائی هایه جوجو که 10-12 نفری میشدن و سر 2 تا میز کنار هم هم نشسته بودن پشتشونو کرده بودن     و داشتن با هم حرف میزدن. دیگه برام محرز شده بود هم قرض دارن هم مرض. گفتم به درک . بمیرین از حسودی .

منم که قصد داشتم یه عروس سنگین باشم بیخیال شدم و کلی با خالم رقصیدم و بر عکس اقوام مادری جوجو (البته نه همشون ) اقوام پدریش خیلی خوشحال بودن و اصلاً 2 دستگی فاحشی رو که بوجود اومده بود ندیده گرفتن و کلی خوشحال بودن  و من اینو از چشماشون میفهمیدم.  بعد از چند تا آهنگ جوجو برگشت. اونقدر رقصیده بود که خیس عرق بود. وقتی کنارم نشست بهش گفتم این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟؟ گفت رقصیدم خوب و یه کمی برام شکلک درآورد  و منم خندیدم. بعدش دوباره رقصیدیم ( خلاصه همش رقصیدیم دیگه..)

 و بعد هم شام. هیچکدوممون نتونستیم هیچی بخوریم. فقط به همون اندازه یه لقمه که توی فیلم بود. بعد که اومدیم از اتاق عقد بیرون دیدیم اااا همه رفتن بیرون. کلی دیر کرده بودیم.

 منم زود شنلمو پوشیدم و برای هرگونه جلوگیری از فرار مهمونها زود از تالار اومدیم بیرون. سوار ماشین که شدیم میدونستم تازه اول مصیبته. جمع کثیری از پسرهایه 2 تا فامیل که بر عکس خانوما یک دسته شده بودن قرار بود هر گونه هنری که در وجودشون هست رو به نمایش بذارن. من خیلی مخالف بودم و میترسیدم و خبر نداشتم که جوجو خان هم جزو این گروه مخربه.

/ 58 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیشی جون

سلام نیلو جون تو راس می گی.من به خاطر اون ماجرا روی این موضوع وسواس پیدا کردم.آدم می تونه به هر دلیلی بمیره.مثلا شب که خوابیده یه زلزله بیاد سقف بریزه رو سرش و هزار اتفاق دیگه. همه اینا رو می دونم.کمی نیاز دارم مثبت فکر کنم.ممنون از دلگرمی هات.[ماچ]

شهرزاد

میگم نیلوفر شنیدی گلشیفته توی مصاحبه ش توی هالیوود چی گفته؟؟ ازش پرسیدن 3 تا از طولانی ترین سریالهایی که دیدی نام ببر. گفته 1- اشین 2- فلاش بکای نیلوفر 3- لاست [نیشخند]

پگاه

تبریک می گم. خوشبخت بشید[گل]

شالیزه

امان از این دختر خاله های جوجو ایییی[سبز][نیشخند] خو لج ادمو در میارن دیگه [عصبانی] کوشی ادامه نمی دی [زبان]

برای تو

مرسی عزیزم بخ خودت نگاه کنی می بینی که عاشقی می دونی فقط باید به این ایمان داشته باشی که عشق محافظت می خواهد خوشحالم که با وبت آشنا شدم وقتی تو پیشم امدی خوشحال ترم کردی اگه اجازه بدی لینکت می کنم..[گل]

برای تو

نمی دونم چرا این احساس برام پیدا شد اما از دیروز که نوشته شما رو خوندم حس می کنم خیلی برات حرف دارم از دیروز تا حالا خیل از اتفاقاتی که افتاده جلوی چشمم داره رژه میره

مينا

سلام نيلوفر جونم. آپم. [چشمک]

تنها

میگما 1 سوال الان رابطه ات با دختر خاله ها و .... چه طوریه؟[چشمک] آخه آقای همسر منم کلی از این دختر مخترای ........ داره.[نیشخند]

leila

سلام پیوندتونو تبریک میگم وقت نداشتم که کله ماجراها رو بخونم اما ماله عروسی رو خوندم بهت تبریک میگم و امیدوارم سالها با عشق کناره هم زندگی کنین من لینکت می کنم خوشحال میشم بهم سر بزنی [گل]

بلفی

وای خیلی باحال بوده عروسیتون ایشاالله به پای هم پیر شین و همیشه خوشبخت باشین[قلب]