برای خودم

امروز ٧ اسفند هست. هنوز با جوجو آشتی نکردم (به درک )

دلم خیلی پره - تا الان از ماه صفر رفته و به خیر گذشته اما این آخریا انگار داره بد دامن منو میگیره. بعد شکستن سرم اون جمعه سر کار ، امروز هم گرفتاره یه ج..ه خانوم شدم توی ایستگاه بی آر تی. چون نذاشتم نوبت من رو بگیره و جلوی من بره پرید بهم و چند تا فحش بد داد. یه زنه از پشت سرم گفت ولش کن بابا. گفتم وله دیگه وگرنه که این نمیشه. ییهو دیدم از پشت پرید و شروع به زدنم کرد. الحق که فهمیدم کتک خورم ملسه. البته یه سیلی توی صورتش زدم که هم به خودم خیلی چسبید هم به اون. اما خوب ناخنم شکست و توی صورتم جای ٢ تا خراش موند. در واقع میتونم بگم غافلگیر شدم و اگر انقدر توی حس نفرین نکردن به این مرتیکه انتر نبودم که چرا امروز رو که بین ٣ روز تعطیلی هست فقط منو کشونده شرکت شاید آماده تر بودم برای کتک کاری.

در هر حال فکر میکنم اشتباه کردم که گذشت نکردم و نذاشتم زنیکه زودتر بره بچپه توی اتوبوس.

دیشب خونه خاله زری بودیم. خنده ام گرفته بود. کوچه ملیکیان... یادش نمیدونم بگم به خیر یا نابخیرر

شبیر و اذیت هاش. چه پدری از من دراورد توی چند ماه آشنائیش. چقدر هم پسر خوبی بود. آخر شب که داشتیم میرفتیم وقتی داشتیم به سی دی ها نگاه میکردیم توی مغازه یکی رو دیدم که خیلی شبیهش بود. با اینکه سر و ضعش زمین تا آسمون فرق کرده بود. انگار نه انگار این آدم خاطره ۵ سال قبل من بوده. انگار به هزاران سال قبل تعلق داشت.

خدایا خسته شدم. کمکم کن. خدایا من چرا انقدر غر میزنم. چرا انقد بغض دارم. خدایا اول جوونیم یه داغ روی دلم موند. دلم رو خوش کردم که شاید از این به بعد بی دردسر باشه. امااا انگار این دنیا حالا حالا باهام کار داره.

 

/ 0 نظر / 2 بازدید