عادت های یه جوجه هشت ماه و نیمه

این بره های کوچولو رو دیدین که تازه به دنیا میان و لرزون لرزون میخوان که روی پاهاشو وایسن.

اگرم از نزدیک ندیده باشین حتماً فیلمش رو دیدین.

حبه انگور من این روزها اون بره کوچولوه. بلند میشه روی چهار دست و پاهاش و سعی میکنه بمونه.. آخرش بعد یه مدت توانش تموم میشه و با سینه میخوره زمین. بغل

این روزها دندونش داره زور آخرش رو میزنه و بیشتر روزها تب داره.

شبها دیگه نمیخوابه و ما مجبوریم هر شب ببریمش با ماشین بگردونیمش تا بخوابه بعد بیاریمش خونه.

تابش رو خیلی دوست داره و وقتی سوار اون میشه هیچ صدایی ازش در نمیاد.

وقت ما باشیم و تابش بمونه پاهاش رو تند تند تکون میده. وقتی چشمش ما رو نبینه با صداهایی که از خودش در میاره صدامون میکنه که بیاییم و تابش بدیم.

صبح ها که نه، در واقع ظهر ها وقتی بیدار میشیم و من میخوام کمی کار انجام بدم با روروئکش میا میچسبه به پاهام و هی لباسم رو میکشه و فکش رو محکم به پاهام فشار میده. وقتی که نگاش میکنم دستاش رو باز میکنه تا بغلش کنم.. وقتی بغلش میکنم دوتا دست کوچولوش رو میذاره دو طرف موهام و محکم میگیرشون و صورتش رو محکم به صورتم فشار میده و بعد دستش رو میندازه دور گردنم و نگام میکنه تا توی خونه بچرخونمش.

یه دو سه هفته ای میشه که خونه بابا بزرگش سوار ماشین شارژیش میشه. چون هنوز نمیتونه روی صندلیش بشینه و محکم باشه یه بالشت کوچولو براش میذارن اون پائین توی قسمت جای پا و همونجا میشینه و مامان بزرگ و بابا بزرگش ماشینو براش اینور و اونور میبرن.

اینم یه دستش رو میذاره روی در ماشین (مثل اینا که یه دستی رانندگی میکنن) و اون یکی دستش رو هم میذاره روی فرمون نیشخند یه ژست هایی میگیره آدم فکر میکنه شوماخره خنده

شیر برنج رو خیلی دوست داره و عاشق تیکه های کوچیک بیسکوئیت مادره که بین روز وسط بازیهاش میذارم توی دهنش.

اوه عاشق گلابیه. ساکت و مودب میشینه تا وقتی که گلابی تموم میشه بعدش از سر و کولمون میره بالا .

یاد گرفته توی بغل باباش صاف بمونه و مثل قدیم خم نمیشه.

شعر یه توپ دارم قلقلیه رو هم وقتی شبها براش میخونم و توپ کوچیک اسفنجیش رو بالا میندازم خیلی دوست داره و از خنده غش میکنه.

فقط وقتی چیزی میخواد و گریه میکنه و من محلش نمیذارم توی گریه هاش ماما میگه و در سایر موارد اصلا و ابدا.

موبایل  و کنترل تلوزیون و گوشی تلفن و موس کامپیوتر من از چیزهایی هستن که عاشقشونه و معمولاً دستش نمیرسه بهشون و امان از وقتی که دستش برسه. بر میداره و در میره توی اتاق که ازش نگیریم.

مجرای اشکیش متاسفانه هنوز خوب نشده و نمیذاره من چشمش رو ماساژ بدم. ترسم از اینه که یکسال تموم بشه و این خوب نشه.

یه مشکل دیگه هم داشت که تا الان بر طرف نشده و غصه اونم هست.

سینه خیز رفتنش هم خیلی خنده داره. مثل این آدم هایی که با عصا راه میرن سینه خیز میره. دست راستش با پای چپش حرکت میکنن و اون دوتای دیگه حرکتشون کمتره و خیلی خنده دار میشه.

یاد گرفته از لباسهای ما و وسایل اطراف بگیره و خودش رو بالا بکشه.

لیمو ترش و یخ رو هم خیلی دوست داره.

آهان هورت کشیدن رشته های سوپ رو هم خیلی با مزه انجام میده. ماچ

همین بغل

/ 9 نظر / 12 بازدید
رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو زندگی چه زود در حال گذره انگار همین دیروز بود که منتظر جوجه ات بود و امروز بود که به دنیا اومد حالا میگی 8 ماه و نیم گذشته خیلی عجیبه زندگی با سرعت باد در حال گذره بچه ها بزرگ و برگ تر میشوند و ما کم کم پا به سن می گذرایم و آماده ی پیر شدن !!!!! روزگار به کام [گل]

میترا

[قلب] خاله قربون پسرش[ماچ][بغل]

مموی عطربرنج

آخ جونم به جاویدک!! خوب می شه نگران نباش...همه مشکلات سر یه سال محو می شن! فقط سه ماه مونده ...اونم می گذره! ماشالا گل پسر خیلی خوشمزه شده ها! ببوسش از طرف من...

بانو- دل مى نوازد

عزیزم .. ای جونم الهی همیشه زنده و سلامت باشن..

نیلوفر

ای جانم چه روزای قشنگی قدرشون رو بدون[ماچ]

لیندا

من دقیقن نمیدونم مجرای اشکش چه مشکلی داره جاوید کوچولو ولی غصه نخور ایشالا اونم زود حل میشه آخی خیلی نازن وقتی آویزون میشن از آدم که بغلش کنیم

ویولا

چه بامزه نیلوفر نیم وجبی هورت هم بلده بکشه[نیشخند] ایشالا اون نگرانی هاتم بر طرف میشه و فقط لذت بودن با یه جوجه با مزه می مونه برات[قلب]

فاطی خاکی

چههههه ععععععجججججججببببببب...یه پست از این جوجه ی بانمکت گذاشتی!! ببینم تو سوپشو میکس نمیکنی؟؟؟؟بیسکوییتشو با آبجوش مخلوط نمیکنی؟؟؟ توو گلوش نمیمونه!!! آخه من هرچی میخوام بدم به طاها اول میکس و آبکیش میکنم!!!!

بانو

خدا حفظش کنه[فرشته] چقدم دقیق و با حوصله نوشتین[قلب] دوست داشتین بهم سری بزنید و اگه لینکم کنید خوشحال می شم