بچه ننه

یه چیزی مغزم رو خیلی به خودش مشغول کرده.

علت رفتار بعضی آدم های چیه؟ در واقع درستش اینه که علت تکرار بعضی رفتارهای غلطشون چیه؟

یه خاله دارم که ۶ سال از من بزرگ تره. یه ١٠-١۵ سالی میشه که حسابی با هم صمیمی هستیم. شایدم یکمی بیشتر.

سال ٨۴ که من ازدواج کردم اونم با یکی نامزد کرد. به خاطر اینکه همه بهش القا کردن که دیر شده و از این مزخرفات، قبول کرد که با اون آقا نامزد کنه.نامزدش تک پسر بود. شغلش آزادو از خودش خونه و ماشین داشت. البته خونش پائین شهر بود. خانوادش هم همینطور. به دنبال حرف های بی ربطی که خواهر هاش گفتن مبنی بر اینکه سن خاله ام زیاده (28 سالش بود همسن الان من) و سخته بچه دار بشن، خاله ام که خوشش نمی اومد از پسره اینو کرده بهونه و آخرشم نامزدیو بهم زد (هر چند که پسره شدید جلوی خانوادش وایساد اما دیگه نشد) اردیبهشت سال 85 یکی از همکاراش اومد خاستگاریش.

این آقا از مهندسهای برتر راه سازی کشور بود. خانوادش خیلی شیک و امروزی بودن . بالاخره رضایت داد و با این یکی نامزد شد.در تمام مدتی که نامزد بودن تا عقد کردن و عروسیشون که 20 روز بعد از عروسی ما بود به بهترین شکل (از نظر مادی ) ظاهر شدن. شوهر خاله ام وقتی اومدن خاستگاری به پدر بزرگم گفته بود من باید ماهی 300 تومن به خانواده ام کمک کنم (یادم نیست اون موقع باباش بیکار بود یا نه) به خاله ام هم گفته بود این پول کمک به اجاره خونشون هست. اون موقع هم خرج دانشگاه آزاد خواهر وسطیش رو میداد.

خلاصه عروسی کردن و بعد از چند ماه رفتن به شهرستان محل ماموریت شوهرش. بعد از 1 سال برگشتن تهران و دعواها شروع شد. (دعوا که نه حساسیت ها) شرکت شوهر خاله ام طوریه که همیشه از 6 ماه تا یکسال حقوق عقب مونده دارن اینا. اون موقع هم بابا شوهر خاله ام توی شرکت پسرش مشغول به کار بود با ماهی 1 میلیون حقوق.بعضی وقتا بهشون علی الحساب پول میدادن. اما برای شوهر خاله ام اول دادن اون 300 تومن مهم بود. حتی بود ماه هایی که خودشون از اول تا آخر ماه رو قرض میکردن.

این ماهی 300 تومن ادامه داشت به همراه حدود همین مقدار مبالغ جانبی. امروز تولد این بچه است دائیش براش استخر بخر. اون یکی دوربین حرفه ای میخواد داداشش براش بخر. شوهر خواهرت بیکاره داداشش خرجشونو بده. داداش کوچیکت علاف و معتاده داداشش خرج خانوم هایی که میاره خونه رو بده و خواهرت میخواد عروسی کنه جهیزیه بده اینا که تموم میشد هر جایی که خانواده شوهر خاله ام میرفتن مهمونی در نهایت همه رو دعوت میکردن خونه خاله ام اینا اونم نه یک وعده. 2-3 روزززز.

خاله ام که دید این وسط مادر شوهرش پول های شوهرش رو میگیره و صرف خانوم بازی اون یکی پسرش و ماکروفر خریدن دخترش و اسباب بازیهای گرون برای نوه اش میکنه در حالی که اینا 4 سال از زندگیشون گذشته و شوهرش هم 6-35 و نه خونه ای و نه ماشینی و اندر خم یک کوچه صداش در اومد و دعواها شروع شد.

شوهرش از مدل مردهاییه که میره اشتباه رو میکنه و هی میگه غلط کردم و فردا روز از نو روزی از نو (متنفرررررررمممم) وقتی خاله ام دید که مادر شوهرش اینا حتی وقتی خونشون رو رهن کامل کردن باز به دروغ میگن که اجاره دارن (زن عموی شوهرش پیشش سوتی داده بود) خیلی ناراحت میشه از این که هم میچاپنشون و هم خر فرضشون میکنن. بحث کردن شد یکی از موارد همیشگی خونشون. خوب هر چی هم ما بهش گفتیم که اهمیت نده نشد و خدائیش هم نمیشه. چون به خاطر شوهرش کارش رو هم کنار گذشته بود و استقلالش رو از دست داده بود براش این چیزا سنگین تموم شد.

تا 5 ماه پیش که شوهرش طبق معمولی که یاد گرفته بود سر یه موضوع مالی که باز خرش کرده بودن به خاله ام دروغ گفت. خاله جونمم که مثل من 7 ماهه هست توی خونه مادر شوهرش با شوهرش بحثش میشه. اون و شوهرش بر عکس منو و جوجوان. توی دعواهاشون خاله ام آرومه و شوهرش قیل و قال میکنه تا همه بفهمن. خلاصه یکدفعه مادر شوهرش دراتاق رو باز میکنه و میپره توی اتاق (بسان مادر فولاد زره) و میفرماید که چیههههه؟ چیکارش داری؟؟ اصلاً پسرم هر چی پول میگیره برای من میگیره. به تو چه مربوطه که پول رو برای چی گرفته( حالا فکر کینین این پول رو از دائی من قرض گرفته) به تو ربطی نداره. تو چکاره ای (همراه با حرکات سر و گردن مخصوص مادر شوهرها) خاله هم میگه من دارم با شوهرم صحبت میکنم!! میگه تو بیجا میکنی و به حالت حمله تشریف میارن طرف خاله ام (وایی تصورشم هم برام سخته) که دختراشون جلوشونو میگیرن. شوهر خاله ام هم یه سیلی مرهمت میکنن به صورت خاله. خلاصه خاله با گریه میاد بچه اش رو برداره و بیاد که مادر شوهرش بچه رو ازش میگیره و نمیذاره بیاره و میفرماین خودم بچه رو بزرگ میکنم. بعدش مامانم رفت خونشون که بچه رو که شیر خوره بود بیاره و صورت مادر شوهرش رو بوس کرده بود که اینا جوونن. فردا آشتی میکنن که ما بده میشیم ( به روی خودش نیاورده بود که زنیکه دعوا رو درست کرده) مادر شوهرش هم گفته بود نههه من خودم بچه رو بزرگ میکنم.

1 هفته ای خونه بابا بزرگم بود که شوهر احمقش اومد تعهد داد و برداشت بردش. توی اون یک هفته تمام پاهای بچه سوخته بود. اون بچه آروم مثل وحشی های از غار در رفته شده بود. جیمغ میزد و موهاشو میکشید.

قرار بود با مادر شوهرش اینا رابطه ای نداشته باشن. اما شوهرش کم کم شروع کرد و مجبورش کرد بره و بیاد.

از تعهداتی که شوهرش بهش داده بود این بود که براش ماشین بخره و اضافه بر اون 300 تومن چیزی نده. که اون هفته هم که پول ماشین رو جور کرده بود البته نصف اون چیزی که قول داده بود باز سر مدل ماشین بحثشون شد. شاید اینجا این تفکر پیش بیاد که خوب چه زن طلبکاری و ما با فلان سر میکینیم و با بهمان. اما منم وقتی خودم رو میگذارم جای خاله ام بهش حق میدم وقتی ببینم که حقوق شوهرم 5/2 میلیونه و تنها دارائیمون پول پیش 3 میلیون تومنیه. خوب خدائیش زور داره وقتی ببینه به قول خودش دخترش 2 سالشه و حتی یه حساب بانکی نداره. وقتی ببینه شوهرش 3 سال پیش طلاهاش رو فروخت و هنوزم براش نخریده اما مادر شوهرش با اسم نداری و نداشتن عین هر سال ست مبل و پرده و وسایل آشپزخونش رو عوض میکنه. وقتی هر عروسیی میرن خاله من نهایت 150 تومن خرج لباس و عروسیش میشه و خواهر شوهر کوچولوش که تازه 20 سالش شده 500. مادر شوهرش هم با اون سن و سال دنبال انداختن عکس فشنه !! و اسمش هم اینه که اونا ندارن و ما باید کمکشون کنیم. خوب طبیعتاً هر کسی پول خرج کردن رو بلده. اما خاله من با توهم ذخیره برای آینده ، سعی کرد پس انداز کنه و هر وقت رقمی جمع شد سریع از طرف ملکه مادر خرجی براش تراشیده شد. (از مرهمت شوهر دهن لقش اونا یه حاسوس زبده توی خونه خاله ام دارن)

خلاصه به دنبال اینکه شوهر خاله قول داده بود 206 بخره و میخواست سر و ته قضه رو با یه پراید دست دوم به هم بیاره خاله محترمم قاطی نمود در همون هیری و ویری بحثشون شوهرش رفت ماموریت.

اون هفته جمعه خونه پدر بزرگم بودیم. وقتی مثل همیشه داشتیم با خاله ام به بهونه ظرف شستن حرف میزدیم گفت حالا میخوام به شوهرم بگم اشکالی نداره بیا بریم همون پراید رو بخریم. میترسم این پول رو هم به زمین بزنه و همینم پس انداز نشه. گفتم آره کار خوبی میکنی. همون موقع شوهرش بهش زنگ زد که الان از ماموریت اومدم و میرم خونه مامانم اینا و بعدش میام اونجا. خاله هم که ناراحت شده بود گفت نمیخواد بیایی اینجا من خودم میام.

شبش هم ما رسوندیمش در خونشون. 2 روز بعدش زنگ زد دیدم گفت خونه پدر بزرگمه. گفتم چی شده؟؟ گفت هیچی پول ماشین رو برده داده به مامانش. داداشش توی خونه دعوا کرده اینم برده اون پول رو داده تا اونو ساکت کنه.

من که مونده بودم چی بگم.

من نتونستم خیلی چیزها رو توضیح بدم. فقط انقدر بگم که شوهر خاله ام میدونه داره چیکار میکنه اما قدرت نه گفتن نداره. وقتی هر حرفی از پول دادنش میشه به قول خاله ام میگه مامان اینا هیچ پولی ندارن صاحب خونشون وسایلشون میریزه توی خیابون. و این در حالیه که مادر شوهرش در حد کسی که در آمد 3 میلیونی داره خرج ماهیانه داره.اما نمیدونم چطوری که این پسر خوب توهم داره که مامانش اینا دارن از گرسنگی میمیرن.

شوهر خاله ام فقط یه ماشین پول سازه برای خانواده اش.

حالا من مونده ام چطوری یه مرد توی این سن میتونه انقدر احمق باشه. به جوجو میگم چطوری این دیوونه فکر نمیکنه که من با این حقوق و این سن نه خونه ای دارم و نه حتی ماشینی و نه حتی ریالی پس انداز و فقط و فقط به همون خواهرش که شوهرش بیکاره نگاه کنه و ببینه که چطوری هر روز کیلو های طلاهاش اضافه میشه؟؟

چرا فکر نمیکنه که زن من خودش دنبال همه کارهای بچه میره بدون هیچ کمکی اما مادر فولاد زره آژانس میگیره که بره پوشک بخره ببره برای بچه دخترش و هزینه اش رو هم ایشون باید بده.

چطوری میشه که مغز یکی اینجوری میشه. وکیل خاله ام بهش گفته شوهرت رو باید ببری پیش روان کاو.

طفلی خاله ام اون هفته میگفت کاش با همون اولی ازدواج کرده بودم ، اون شاید هیچی نداشت (که به قول خودش از الان شوهرش بیشتر داشته و حقوق ماهیانه اش کمتر بوده) اما حداقلش این بوده که همون موقع که نه به دار بوده و نه به بار به خاطر خاله ام جلوی همه مونده بود. من نظری نداشتم. چون از یک طرف میدیدم که خاله ام با اون پسره اصلاً به هم نمی اومدن ( از نظر ظاهری) از طرفی میبینم که کلاس ظاهری و ادب توخالی از نداشتنش بدتره.

نمیدونم اگر جای خاله ام بودم با همچین شوهر احمقی چیکار میکردم.

/ 21 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

واسه منم دعا کردیییییییی ؟؟؟ [پلک]

مهسا

تازه من که رمز ندارم [زبان]

لیندا

من رمز ندارم . همیشه از وب نانازی میام و می خونمت البته با اجازه خودت .

shideh

سلام. من که نخوندم نمیدونم چی شد؟[نیشخند]

ستايش

واقعانمی دونم چی بگم فقط خدابه خالت صبربده و شوهرش رو عقل.دلم برات خیلی تنگ شده بودنیلویی[ماچ]

سفید برفی

وای همشو خوندم.واقعا که عجب خونواده هایی.البته منم اینجور آدما رو دیدما.منتها تقصیر شوشوی خالت هم هست به خدا.کاش کمی فکر میکد.خدا به خالت صبر ایوب بده.من کاملا حقو به خالت میدم.چون این آقا هنوز نمیدونه خونواده اصلیش زن و بچش هستن و خالت خیلی اذیت میشه.ایشالله خدا عقل بده به شوشوش و همچنین اون زن فولاد زره پول پرست.که فقط به جای اینکه پسرشو دوست بداره پول پسرشو دوست داره[ناراحت]

فندق

اوه اوه. من بودم بد قاط میزدم. ما گاهی بیرون میریم مامان شوشو سفرش خرید میده بعدا پولش رو نمیده خون خونم رو میخوره . چه برسه که بخواد این کارها رو بکنه. چرا بچه دار شد از همچین چلمنگی؟

سمانه

وای نیلو جون.. خدا مشکلشونو حل کنه.. چه وحشتناککککککککککککککککککککککککککککککککککک[گریه]

سمانه

وای نیلو جون.. خدا مشکلشونو حل کنه.. چه وحشتناککککککککککککککککککککککککککککککککککک[گریه]