یادم بمونه (فقط برای خودم)

امروز 30 شهریوره..

ساعت 12 از شرکت پیچوندم و اومدم سمت خونه. خیلی گرسنه بودم گفتم یه سر برم خونه مامان اینا شاید غذای آماده داشتن.

مامان اینا غذا خورده بودن و مامان داشت به سرعت برام برنج و کتلت درست میکرد.

مشغول پوست کندن بادمجون هایی که دیروز خریده بودم و داده بودم مامان برام درست کنه تا غذام آماده بشه بودم که حسین اومد.

مامان قبلش بهم گفته بود بابت اینکه توی مسافرت به مهسا و عارفه گفته بودم خفه شید (چون به خر خر آقاجون خندیده بودن) ناراحت شده. بعدشم گفته بود من از مهسا معذرت خواهی کردم.!!

مامان هم توضیح داده بود که من منظورم بیشتر عارفه بوده.

وقتی حسین نشست مامان گفت شما با هم مشکلی دارین؟؟

گفتم نه چطور؟ گفت آخه حسین ناراحته. ازش پرسیدم از چی ناراحتی؟؟

بعد از کمی طفره رفتن گفت توی مسافرت بد رفتار کردی

گفتم یعنی چی؟ گفت آره مامان بازی در آوردی.. توهین کردی.. بد حرف میزنی.. کل کل میکنی..

گفتم کجا بد حرف زدم؟

گفت یه چیزیو اشتباه میگی بعدشم هی اصرار میکنی و کل کل میکنی//

گفتم آهان چون خلاف میلت حرف زدم ناراحتی؟

گفت نه ما خواهر و برادریم هی نباید هم رو پیش دیگران خورد کنیم...

گفتم من هیچ وقت خوردت نکردم.. همیشه بهت احترام گذاشتم اما اگه انتظار داری وقتی مثلاً لباسم سیاهه تو میگی سفیده منم قبول کنم اشتباه میکنی...

گفت نه خیلی بد رفتار کردی... من همیشه به تو احترام گذاشتم

خواستم بگم تا تهران داشتی میرقصیدی بد رفتار نکرده بودم و یادت نبود؟؟

گفتم تازه تو هم احترامی از من نگه نداشتی.. توی همین شمال توی پنجره ماشین مونده بودی و به من گفتی خفه شو.. زد زیرش و گفت من همیشه گفتم تو جونمی و همیشه احترامت رو نگه داشتم.. گفتم تو همه چی به من میگی...

گفت من صد برابر بقیه سعی کردم احترام تورو نگه دارم.. همیشه میگم سمیه مثل جونمه.. گفتتم نمیخواد جونت باشم.. گفت هر جوری مایلی..

گفتم اگه منظورت به خفه شیدیه که به مهسا گفتم...

حرفم رو برید و گفت نه اونو که حقی نداشتی بگی..

گفتم صبر کن..

اولاً که مهسا که خیلی کوچیکه هر کسی به پدر و مادرم توهین کنه من همینو بهش میگم..

گفت به تو ربطی نداره..

گفتم توهین به پدر و مادرم به من ربط داره.. اگرم مهسا انقدر شعور نداره که وقتی من بهش گفتم منظور من عارفه بوده بازم اومده فت فت کرده ...

حرفم رو برید و گفت مهسا صاحب داره تو حقی نداری هیچی بهش بگی..

گفتم مگه من تا حالا بهش چیزی گفتم..

گفت تازه از کجا معلوم به آقاجون خندیده. گفتم خودت هم خوب میدونی.. بعد شروع خر خر آقاجون زدن زیر خنده.. تازه تو که صاحبشی ندیدم چیزی بگی..

گفت شاید خواب بودم..

اینا همه در حالی بود که داشتیم داد میزدیم..

گفتم خواب نبودی صدات داشت می اومد بعدشم اونا خندیدن..

گفت نخیر 6-7 دقیقه بعدش بود.. گفتم پس بیدار بودی و حرفی نزدی..

گفت تو بیخود کردی بهش حرف زدی.. حقی نداری.. گفتم من به مهسا حقی ندارم اما تو هم که باشی هر کی هم که باشه همینو میگم..

 

دیدم داد زد که آره من فلانم و بهمانم اگه جواد رو به فلان نکنم..

گفتم اگه به آقاجون و مامان توهین کرد بزن توی دهنش.. اصلاً خودم میزنم..

دیدم گفت نخیر جواد هم خیلی وقتا کارهایی کرده که باعث خجالت ما بوده.. گفتم مثلاً برگشت گفت خالی بندیهاش و توهمی بودنش..

حرفشو قطع کردم و گفتم خالی بند بودنش به تو چه.. اگه توهین کرد تو هرچی خواستی بگو.. برگشت به جواد فحش داد و گفت ببین تو چی هستی که رفتی زیر دست جواد که از همه حقیر تره.. گفتم سگش به تو می ارزه..

داد و هوار بالا گرفت... من داد میزدم و اونم همینطور

مامان و رضا هی سعی میکردن آروممون کنن. دیدم برگشت گفت آره اون که عرضه نداره و یا یه چیزی توی همین مایه ها.. منم از توی آشپرخونه برگشتم در اتاق و گفتم اونم اگه مثل تو یه لشگر پشت سرش بود الان صدتای تورو حریف بود..

با طعنه به من که اینهمه پول رو دادم دستش گفت: هر کی داده سودش رو گرفته.. گفتم نه اگه یه مخزنی مثل خان آقا داشت... دیدم گفت عرضه اش رو دارم.. گفتم اینی که مثل حروم زاده ها از یکی بکنی عرضه نمیخواد... اونم داد زد و باز فحش داد. منم جواب میدادم که خفه شو و .. دیدم با داد برگشته به مامان میگه بلند میشم میزنمش ها...

منم گفتم گه میخوری... دیدم سبد بادمجون رو برداشت و پرت کرد توی دیوار و رضا جلوش رو گرفت..

مثلاً میخواست بیاد منو بزنه.. گفتم مامان ولش کنین... دیدم باز داره زر زر میکنه.. گفتم رضا این دیگه با من کاری نداره خرش از پل گذشته.. رفتم و بادمجون ها رو جمع کردم..

بهم گفت کثافت انگار که ریدنت... مثل گه میمونه .. خرس فلان شده.. و صد تا حرف دیگه.. گفت که من تورو آدم حساب نمیکنم..

صد تا حرف بهم زد و گند زد به همه کارهایی که برش کرده بودم.. وقتی کتلت ها سرد شد کمی غذا برای خودم کشیدم.

هنوز داشت زر میزد که گفتم خفه شو.. دیدم پرید به مامان که تو اینجوری کردی و تقصیر توه و رضا هم داشت به مامان میگفت که چرا... گفتم اتفاقاً خیلی خوب شد.. من تکلیفم رو فهمیدم... من دیگه هیچ ارتباطی با حسین ندارم..

دیدم گفت اگه شنیدم این چیزی پشت سرما گفته میام فلان میکنم و بهمان میکنم.. گفتم فکر کردی منم مثل اون اسکل هایی هستم که باهاشون سر و کار داری دیدم دوباره مثل سگ پارس کرد..

برگشتم توی آشپزخونه.. خواستم غذا بخورم دیدم بغض داره خفه ام میکنه... غذا رو برگردوندم و رفتم توی دستشویی که اشکها نریزه. اونجا کمی گریه کردم و اومدم بیرون. نتونستم تحمل کنم. مانتوم رو برداشتم و با گریه گفتم مامان من دیگه هیچ رابطه ای با این ندارم (دیدم وسط حرفم گفت خفه شو عوضی) ادامه دادم اگر اومدم خونتون این باشه بهم خبر بدین که نیام.. بگین از صد متری خونه ام هم رد نشه.. اگه بهم نگین و اینجا باشه من بیام دیگه خونه شما هم نمیام..

خواستم برم که رضا جلوم رو گرفت و داشت باهام حرف میزد که حسین بلند شد و رفت گورش رو گم کرد...

تا ساعت 5 نشستم خونه مامان اینها.. خیلی باهام حرف زدن.. گریه کردم.. خندیدم و آخرش هم دیدم مامان و رضا داره دعواشون میشه بلند شدم اومدم..

به مامان و رضا گفتم فقط در صورتی میبخشمش که بیاد بگه گه خوردم...

خیلی نمک به حرومی حسین... دیگه دلم نمیخواد ببینمت.

/ 0 نظر / 2 بازدید