شب سوم و مابقی قضایا

شب سوم عالی گذشت. روزه که بودم سردرد کشنده تا ساعت 30/10 شب ادامه داشت. بعد افطار مسکنی خوردم و تا 30/10 شب منتظر بودم خوب بشه. بعدش هم دست از ظریف خوری برداشتم و جای فنجون کوچیک شیری رنگ قهوه ام رو با یه لیوان بزرگ عوض کردم. البته عصری هم که اومده بودم از 5 تا 7 خوابیدم به خاطر سردردم.

تا خود سحر بیدار بودم بدون اینکه لحظه ای خوابم بگیره.

موقع سحر شنیدن خبر زلزله حالم رو دگرگون کرد. تا ساعت 6 هم خوابم نبرد.

از اون طرف هم تا 30/11 خوابیدم و بعدش شادون اومدم شرکت.

اما اتفاق مسخره ای که افتاد این بود که وقتی عصر خواستم برگردم دیدم ماشین روشن نمیشه.

زنگ زدم جوجوی طفلی پاشد اینهمه راهو اومد تا شرکت و زنگ زد به تعمیرکارشون ، آقاهه گفت که رله نمیدونم چی چی ماشین سوخته.

ماشینم رو گذاشتیم و با ماشین جوجو برگشتیم.

فرداش با رله خریداری شده اومدیم ماشین احمق درست نشد.

عصر هم من آژانس گرفتم و برگشتم قرار شد شب که پارکینگ خلوت بود (ماشین رو برده بودم طبقه 2- ) بیائیم و ماشین رو بکسل کنیم و ببریم ببینیم چه مرگشه.

شب جوجو با داداشش رفتن دنبال اتول. اتول بی فرهنگ روشن شده بود و احتیاجی نداشت یقه اش رو بگیرن و بکشن بیارنش.

بعدشم معلوم شد که سر باطری اش شل بوده!!

در مورد زلزله هم یه عالمه جیغ و داد و فحش دارم به مسئولهای بی مسئولیت و نامرد کشورمون که حتی یه اطلاع رسانی نکردن انگار نه انگار که اینا آدم بودن مردن. انگار آب بستن توی لونه مورچه و اهمیتی نداشته.

خیلی متاسفم. توی لبنان یه تیر هوایی شلیک بشه 100 بار تلوزیون نشون میده.

دلم خیلی گرفته . عکسهاش رو امروز دیدم گریه ام گرفته بود.

 

 

این وضع و حال هموطن های ماست. چقدر بیخیال و بی غیرتیم نه؟

 دلم میخواد برم اونجا. دلم میخواد برم شاید کاری از دستم بر بیاد. دلم میخواد حداقل برم برای مصیبتشون گریه کنم. خدایا بهشون صبر بده خدااااا.

دیشب هم دلم گرفت و یکدفعه کلی از خدا طلبکار شدم و چرت و پرت گفتم.

خدایا منو ببخش باشه؟؟ تو که میدونی هیچی توی دلم نیست. خوب منم آدمم دلم میگیره.

اینم یه مناجات قشنگ که امروز سحر میخوند:

یا الهی کریم و یا رب، کوله بار گناه آوردم 

 بر حریمت پناه آوردم، نامه ام را سیاه آوردم

قبله جود و احسانی تو، صاحب نام رحمانی تو

 با همه رحمتت دنبال، بنده های پشیمانی تو

 دیده ام را ببین تر گشته، دامن آلوده و سرگشته 
 
بنده ای از گناه دلخسته، بین آغوش تو برگشته

عهد خود بارها بشکستم، آمدم تا بگیری دستم

تو کریمی که بودی هستی، من گدایی که بودم هستم

/ 5 نظر / 4 بازدید
ستایش

سلام نیلویی منم دلم شکست بادیدن این تصویر ها دیروز اونقدر گریم گرفت که اعصاب زد دندونم رو و تا خود سحری دندون درد داشتم به نظرت حمت این چی بود چرا اخه اینطوری.نمی دونم حتما برای خودش دلیلی داره خدا به همشون صبر بده منم دلم خیلی می خواد برم اونجا ولی خوب سعی کردم هرچقدر دستم برمیاد اینجا کمکشون کنم .مواظب خودت باش[ماچ]

فلفل خانم

خیلی متاسفم! همه جای دنیا اطلاع رسانی کردن به جز کشور خودمون! خدایا خودت بهشون صبر بده و کمکشون کن.ما هم باید حتی شده هر کدوم کوچکترین کار رو انجام بدیم

مریم

http://dance-life.persianblog.ir/

ستایش

توشب قدر مخصوصا شب23 قدر خیلی برات دعا کرم یعنی به یادت افتادم ان شااله هرچی که می خوای درست بشه و به ارزوها ت برسی قشنگم

عسل بانو

حالا قراره جمعه بریم برای قدس یقه پاره کنیم . واقعا شرم آوره . حالم ازاین مملکت به هم میخوره .....