صادقانه

یه چیزی هست که باید بنویسمش. یعنی باید بهتون بگم .

البته نه اعتراضیه و نه گلایه ایه و نه هیچ چیز دیگری.

از روزی که این وبلاگ رو راه انداختم تا الان همیشه و همیشه مطالب رو صادقانه در وبم نوشتم.

علت هم کاملاً مشخصه. اینجا دفتر خاطرات منه (بماند که هر شب کابوس اینو دارم که پرشین بترکه و مطالب منو با خودش ببره)

دیدین که بر خلاف خیلی وبلاگ ها بعد از مدتی مطالبم رمزی نمیشن.

بازم علت داره. وقتی کسی میاد اینجا رو میخونه شاید بخواد بدونه قبلن من چطور گذشته و نمیخوره به در بسته کما اینکه نمیگم زیاد اما کم هم نبوده که برام نوشتن الان 2 هفست و نمیدونم 3 روزه و .. داریم میخونیم تا تموم بشه وبت.

نه اینکه مطالب خاصی باشن که صد البته نیست و به تعبیر یکسری دوستای وبلاگی وبلاگ عامیانه و خاله زنکیه.

خوب بعضی ها دوست دارن و میخونن.

آآآآآآآآما...

این روزها راستش هیچ انگیزه ای ندارم که بیام و چیزی بنویسم.

وقتی میگم وقت ندارم اول به خودم دروغ میگم که هر روز خودم رو بابت ننوشتن روزانه هام سرزنش میکنم بعدش به شما (منظورم همون 2-3 تا دونه نفری هستن که میگن چرا نمینویسی و باز 2-3 تا بزرگواری که هر روز سر میزنن و میدونم و اگر مطلبی بذارم بدون نظر نمیرن و اگرم نبود کمی صبر میکنن و اگر باز من نیومدم جویای حالم میشن.)

راستش میخونمتون. میخواهین باور کنین یا نه فرقی به حالم نمیکنه اما من همیشه و همیشه نگران دوستامم.. اگر خوشبخت باشن از خوشحالیشون خوشحال میشم و اگر خدایی نکرده مشکلی باشه دنبالشون میکنم ببینم به کجا رسیدن و حداقل اینکه از دعا براشون مضایقه نمیکنم.

میخونمتون اما دیگه نظر گذاشتنم نمیاد.

یه حس بدی این روزها دارم.

بازم تاکید میکنم اینجا اول از همه برای خودمه. اما احساس میکنم در جمعی که همه جوره خودشون رو استتار کردن عریان موندم اون وسط. و صد البته که استثنا هم وجود داره.

برای من این خیلی غم انگیزه. چون تنها جایی که میتونم راحت حرفم رو بزنم اینجا بوده و فکر نکنم دیگه باشه.

افه و چ...ه نمیام که میبندمش و از این مزخرفات و بعدش باز بیام بنویسم که از این یه قلم کار خیلی بدم میاد. اینجا رو نمیبندم تا روزی که مجبور نشم که انشاله نمیشم.

شاید مطالبم رو برای خودم ثبت موقت کردم. شاید افسرده گی ام به خودی خود خوب شد و باز برگشتم و مثل انسانهای شادون و شیرین عقل باز برای خودم با لفت و لعاب روزهامو تعریف کردم.

فعلا این وب فقط وقتهایی آب میشه که بتونم به حس بدم غلبه کنم.

میدونم برای کسی مهم نیست و البته برای منم هم.

اینو برای همون تعداد کمتر از انگشت دست گفتم که به معنای واقعی کلمه دوستن برای من.

 این تاکید ها هم برای اینه که کسی خودش رو اذیت نکنه خدایی نکرده با این فکر که من توهم مهم بودن زدم.. نه عزایزان من، هیچ توهمی وجود نداره.

دوستتون دارم و به خدای مهربون میسپارمتون.

/ 18 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رئیس بزرگ

راستش فقط 3 نفر بودند از لیست بلند بالای من که هنوز مرتب می نوشتند شما ، زینب بانو و لی لی شما و زینب که بچه دار شدید پشت سر هم و البته زینب بانو خیلی وقته که دیگه نامرتب می نویسه شما هم که تصمیم به ننوشتن گرفته ای می ماند لی لی که توی فنلانده مرتب می نویسه با چاشنی غربت و البته چند روزی است که می دونه داره بچه دار میشه پس باید منتظر ماند تا 9 ماه دیگه که آخرین تیر ترکش دوستان وبلاگ نویس ما از چله رها شود و در وبلاگ نویسی بسته شود زیاد نوشتم ببخشید من اول صبح که میام سر کار بلافاصله که کامپیوترم رو شمن میکنم یه کمی اخبار می خونم و بعد از اون میام سراغ وبلاگم اونجا که معمولا خبری نیست و کامنتی ندارم بعد میرم سراغ وبلاگ های دوستان بلاگفایی به روز شده که معمولا منحصر به لی لی میشه و بعد میام سراغ دو وبلاگ خارج از بلاگفا شما و زینب بانو به نظر می رسه باید کم کم این عادت هم ترک بشه این رسم زمونه است و کاریش نمی شه کرد [گل]

هستی

عزیزم ان شاا... که زودی میای و می نویسی . صداقت و راحتی نوشته هاتو خیلی دوست دارم . همیشه سالم باشین . زود زود برگرد[قلب]

امیــــر

سلام اتفاقا یه چیزی نوشتم در مورد دور شدن ... این تکنولوژی ... پایه و ریشه اش بر اساس تنبلی و دور کردن ساخته شده انگار ...

سارا

نیلوفر جان صاحبخونه باید راحت باشه. مهمونم و فضولی نمیکنم[چشمک] ولی من از 84 خواننده ت بودم تا حالا... خودم اون وقتا وبلاگ داشتم و ارتباطمون دوطرفه بود و بعدا از دست چند تا فضول بستمش واسه همیشه شاید باورت نشه ولی از روزای دوستیت با جوجو هیچ وقت چشمم آب نمیخورد که باهاش یه روزی عروسی کنی[نیشخند][شیطان] یادمه که نمیتونستی عکس آپلود کنی و حرص میدادی اتفاقا تو از معدود وبلاگایی هستی که هنوز برقراره و چند وقت پیش تصمیم گرفتم برم مطالب اون وقتاتو پیدا کنم و کامنتامو ببینم که هنوز فرصت نکردم خلاصه که استمرارت واقعا تحسین داره خودم بعد بستن وبم مدتها از دنیای وبلاگها پرت شده بودم و اتفاقا از طریق سرچ اسم تو و پیدا کردنت با چندین وبلاگ دیگه هم آشنا شدم... درهر صورت خیلی چاکریم[چشمک]

nassi

[ناراحت]

ورونیکا

نیلو جون این حستو خوب می فهمم چون الان چند وقتیه که خودم هم درگیرشم و مثل قدیما حس و حال آپ کردن وبمو ندارم... فقط بدون خواننده همیشگیت بودم و هستم. دلمم برای خوندنت تنگ میشه... زود برگرد.... باشه؟

رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو عیدت مبارک [گل]

رئیس بزرگ

من اومدم حاضری بزنم و برم [چشمک]

ویولا

این متنو همون روز پابلیشش خونده بودم ولی خب نظری نداشتم که بدم. گفتم بدونی من میخونمت حتی اگه کامنتی ندم [چشمک]