منه این روزها

سلام دوست های مهربون

ممنونم بابت تبریک هاتون.. میدونستم خوشحال میشین برای همین هم اول به شما گفتم.

همون روز هم به جوجو گفتم. دلم براش سوخت آخه گناه داشت.

همون روز هم رفتم پیش دکترم و فهمیدم خاکم به سر ( به لهجه بخونین) چه بلاها که قراره سرم بیاد.

روزی 2 بار تزریق هپارین. اولش وقتی دکتر گفت به بازوهات و روی رون هات میتونی بزنی به هرکدوم یک هفته بزن تا بقیه اعضا استراحت کنن با سرخوشی گفتم هفتهای یکبار تزریقه؟

دکتر کمی رو صندلیش جابجا شد و نفس عمیقی کشید و گفت نه دختره من.!! روزی 2 بار تزریقه !!!!!

منو آب دهنم رو به سختی قورت دادم و لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم باشه. خنثی

برام نامه نوشت که برای آموزشش برم یک شب بیمارستان بستری بشم.

هرچی گفتم یکبار بگی من یاد میگیرم.. برم بیرون بهم یاد بدن گفت نعععع برو یک شب بخواب..

منم شبش برای روز مادر قرار بود خونه مامانم اینا باشیم رفتیم دارو ها رو خریدیم و شب خبر رو اعلام کردیم و دست بر قضا مادر شوهرم هم خونه مامانم اینا بود و باز حکومت نظامی مامان ها شروع شد.

بابت کمر درد کمر شکنی هم که 3 هفته هست که دارم دکتر فرمودن استراحت مطلق!!

فرداش بعد از شهر رفتم بیمارستان شهدای تجریش که انشاله خدا خرابش کنه تا مریض ها از دست همچین جایی راحت بشن.

از عذابی که اون 1 شبانه روز کشیدیم هیچی نمیگم که خودش 3-4 صفحه میشه.

دیروز ظهر هم بعد 3 ساعت معطلی مرخص شدم و اومدیم خونه.

حالا جای این آمپول ها رو بگم که کبود شده و باد کرده و نمیتونم حتی دستم رو بالا بیارم!!

2 شب قبل جای آمپول ها رو کمی گرم کردم دردش بهتر شد.

دیشب توی اینترنت دیدم نباید جاش رو گرم هم بکنم گریه

امروز صبح زود هم با مهسا رفتیم آزمایشگاه.. هر دومون آزمایش دادیم. برای اون قند 2 ساعته بود که من وسطش اومدم و حسین اومد پیشش.

فردا هم باید بریم برای سند زدن خونه ای که خریدم.. یعنی فردا ما خونه میخریم نیشخند همون خونهه که قبلاً گفته بودم.

همین دیگه. الانم اگر بیان ببینن من پای کامپیوتر نشستم  خینم رو میریزن.

به خدا میسپارمتون.

..

شیما باور میکنی حسیو که داری درک میکنم؟؟ یکبار قبلاً تجربه اش کردم برای دوستم.

امیدوارم بیایی تهران و من یه دوست جیگر واقعی داشته باشم. بغل

/ 17 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی

عزیزم خیلی مبارک باشه خیلی خوشحال شدم الان خبردار شدم فکر نمی کردم نوشته باشی الان اومدم دیدم 2 پست عقبم انشا این روزا هم تند تند می گذره و نی نی کوچولو میاد تو بغلت [قلب]

صدفی

عزیز دلم خدا بهت قوت و انرژی بده تا به راحتی و سلامت این دوران و سختی هاشو بگذرونی [گل]

عسل بانو

اووووووووووووووووووووووووووه مبارکه چه خبر خوبی الهی به سلامتی .تبریک می گم . خوشحال شدم عزیزم . مراقب خودت باش نیلوفرم . ممنون که به من سر زدی . یه مطلب تازه نوشتم حوصله داشتی بخون . قربون تو برم. [ماچ]

شیما

آخه اون فینگیلیه خاله هنوز نخود هم نشده همون نخوچیه منه[نیشخند] بمیرم واست که این همه باید اذیت شی..... اما میدونم اون نخوچی همین چند وقت دیگه با لگد هایی که نثار دلت میکنه همچین خودشو جا میکنه که 2 تا آمپول در روز که هیچی حاضری همه چی رو با خوشی تحمل کنی.... هی مادر....الکی نیست میگن سلطان غم مادر!!!!![نیشخند]

بانو

عزیزم تبریک می گم... چقدر خوشحال شدم.. ایشالله به سلامتی و به موقع به دنیا بیاد... خانومی خدا رو شکر کن... که حداقل به بازوهات تزریق می کنی... یکی از دوستای من باید آمپولش رو به شکمش می زد... [ناراحت] البته الان دختر گلش نزدیک یک سالشه... خدا رو شکر..

ملی

تبریک میگم عزیزم.منم میزدم...بدن هر کسی یه جوری پوستتو موقع تزریق سفت بگیر شاید کمتر کبود بشه

مجی

الهی بگردم . انشااله انقدر لحظه های شیرین در راه باشه برات که این سختیهای کوچولو از یادت بره. بوس