بوق بوق (مشترک مورد نظر مشغوله)

سلام

خوبین؟؟

منم بد نیستم. نه به خاطر اینکه الان تا سر حد مرگ معده ام میسوزه.

نه به خاطر اینکه این روزهای آخر تیره و گیر یه حسابرس کنه افتادم.

به خاطر اینکه الان جوجو زنگ زده بهم میگه داداشش ماشین من رو 4 روز میخواد بره اصفهان.

میگه میدی؟؟ میگم نهه

پس من چیکار کنم؟؟ چطوری برم سر کار و بیام؟؟

میگه نمیدونم. البته تابلو بود توی رودربایسی گیر کرده زنگ زده.

اما بهش گفتم بگو پول آژانس رفت و برگشتم رو اگر میده ماشین رو بهش میدم.

بعدشم قطع کردم. الان همش اعصابم خورده که چرا بهش گفتم نه.

یکی بزنه توی سر من که خاک بر سرت پینوکیو بعد 20 قسمت آدم شد و من بعد اینهمه که زرنگ بازیهای این خان داداش شوهر رو دیدم بازم ناراحتم که چرا گفتم نه.

خوب اول صبحی اعصابمون ریخت بهم.

یه خبر خوب بدم؟؟؟ البته خوب که چه عرض کنم مسیر جدیدی برای حمالی های بی جیره و مواجب جوجویمان.

مغازمون باز شد بالاخره. (اِ اِ اِ بشین بچه این قرتی بازیها چیه؟)

بله بالاخره بعد 6 سال مهریه مادر شوهر رو باز کردیم 

قرار شده بشه خدمات اتومبیل !!

جوجو عزیزم هم این روزا شدیداَ درگیر خرید لوازم و طراحی کارت و تابلو و این چیزهاست.

آآآآآآآآآخخخخخخخخخ مامان معده امممم.

بعد از آخ و وای و اینا هم که دیگه قبلاَ هم گفتم از الان تا آخر تیر ماه فکر نکنم بتونم بیام آپ کنم. بسیار بسیار سرم شلوغه.

مامان اینا هم این روزها شدیداَ درگیر کارهای عروسی حسین هستن.

لیلی جون تشریف برده فیلمبردار دیده 5/2 میلیون .

حسین جون هم فرمودن که همین خوبه.

هزینه های عروسیشون سر به 30 میلیون زده.

نمیدونم چی باید بگم. چیزی که نمیشه بگم چون حسین زدن هر حرفیو ممنوع کرده یا خدائی نکرده ممکنه فکر کنن آدم حسودیش میشه اما به نظر من خرج کردن اینهمه پول برای یه زندگی نوپا خیلی سنگینه و کلی اون زندگی رو عقب میندازه.

هیییییییییی بیخیال خواهر شوهر بازی در نیاریم.

راستی یه بازی توی وبلاگ امیر هستش که جالبه. شرح فرهنگ های غلط و عادات بده ما هست.

این روزها باید برم دکتر غدد اما وقت ندارم.

40 روز از داروهام گذشته.

یه چیزی میخواستم بگم یادم نمیاد.

میرم هر وقت یادم اومد میام میگم.

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطی خاکی

[بغل][دست]

فاطی خاکی

آفرین عزیزم...شل بگیری سفت میخوری!!!اینو همیشه یادت باشه!![تایید]

نیلوفر

بابا ما نمی دونیم اینجا اومدی از زن برادرت بنالی یا از برادرشوهرت یا از کارای زیاد شرکت. اما اینو خوب می دونیم که یه دل داری که به اندازه دل گنجیشک کوچیکه. ژس به خاطر دل کوچیک و قشنگت[بغل][ماچ][ماچ][ماچ][بغل]

الي

نيلوفر جان به نظر من كار درستي كردي كه ماشين رو ندادي هر جور خودت راحتي بايد همانطور زندگي كني

شیما

کلاَ حس کردم با بی حالی این پست رو نوشتی....نمیدونم حسم درست بود یا نه....اما امیدوارم اگر درست بوده فقط یه بی حالیه ناشی از گرمای تابستونی و اینا باشه....آی آی آی داشتی خواهر شوهر بازی در میاوردی؟....[نیشخند] نکن جان من نکن.... در مورد ماشینت،خوب فکر کنم منم اگر جات بودم دچار این حالته می شدم اما این روزا بهترین کار اینه که آدم رک و صادق باشه....چون بقیه اصلا فکر آدم رو نمی کنن و فقط فکر خودشونن...بوس

آتی

عزیزم میدونم از این ناراحتی که چرا به جوجوت نه گفتی ولی عیب نداره ماشینتو دست کسی نده

آتی

خودمو میگم از بس نبودم از خاطره ها پاک شدم

عسل بانو

ماشين مثل لباس زير آدم ميمونه . مال خود آدمه . بايد بگي نه و تموم . عروسي هم مباركه . مغازه هم مباركه . خدا كنه همه چيز آروم باشه و ختم به خير بشه . . مواظب خودت باش .

بانو

واو ... فیلمبردار 2 و نیم میلیون.. مگه می خواد چی کار کنه... ایشالله که خوشبخت بشن... تبریک می گم مغازه اتون باز شده... یادمه خیلی درگیرش بودین..

حورا

[گل]