اینگونه بود که..

سلام دوست جونا

معذرت بابت دیر کردم

اول مجدداَ تبریک بگم ولادت با سعادت و زیبای ساقی رعنای کربلا رو به تمام دوستدارانش .

دوم اینکه دیروز طبق روال هر سال یه مولودی کوچیک برگزار شد در منزل مادر شوهری بابت تولد امام حسین (ع) عزیزم.

سوم بریم سر جریانه جاریانه.

تا اونجایی تعریف کردم که قرار بود شبش بریم خاستگاری رسمی خونه عموی جوجو.

رفتیم و اولش خوب بود و سر مهریه هم توافق کردن.

بعد خانواده عروس رفتن سر بحث شیرین شیر بها.

خانواده عموی جوجو از نظر اقتصادی توی وضعیت ضعیفی هستن.

خود جوجو اینا هم قصدشون این بود که تا جایی که بتونن سر جهیزیه به عموشون کمک کنن.

اما این قرار بود به صورت یه لطف باشه .

اما پسر عموی جوجو خیلی پر رو بازی در آورد و کمی هم بی ادب صحبت کرد که جوجو خیلی ناراحت شد.

مامانش هم که رفته بود توی خلسه تمام لیستی که به عهده اشون گذاشته بودن رو در بین بهت و ناباوری من و جوجو و داداشش قبول کرد.

منم که دیدم الانه که مامانه کل قضیه رو متقبل بشه بدون توجه به اینکه برگزاری مراسم عروسی برای خودشون خیلی سخت خواهد بود گفتم برای امشب بسه. 2 شب دیگه که میشد 3 شنبه شب شما بیائین خونه ما.

کلی لنگ و لگد پرت کردن که نه همین امشب و عروس خانوم که گویی خیلی هم هول تشریف داشت میگفت همین امشب جمع بندی کنیم و 15 روز دیگه هم عقد کنیم. بین نامزدی و عقد هم نباید فاصله باشه.

و نیز فرمودن که عمو جانشون به جای برگزاری مراسم عقد و حنابندون براشون بعد ظهر عقد یه سالن بگیرن.

من که دیگه چشمام داشت از پس کله ام میزد بیرون که دیدم بالاخره مامان جوجو از خلسه اومد بیرون و گفت این مراسما به عهده خودتونه و هر جایی میخواهین بگیرین.

دختره پرو پرو برگشته میگه شما اینا رو برای نیلوفر خانوم گرفتین.

مامان جوجو هم گفت اونا خودشون این مراسما رو گرفتن.

منم آخر جاری بازی گفتم تازه ما خودمون هم روز عقد سفره عقد انداختیم و خنچه کرایه کردیم چون مامان اینای جوجو میخواستن با عروسی سفره عقد بگیرن.

دیگه اخمهاشون رفت توی هم.

منم به زور مامان اینای جوجو رو بلند کردم  که بریم و قرار 3 شنبه شب رو گذاشتیم.

توی ماشین بلوایی به پا شده بود موقع برگشت. نتیجه اخلاقیش این شد که جوجو اینا خیلی ساده و بی ریا رفته بودن جلو و عموش اینا به صورت خیلی حرفه ای قصد سو استفاده رو داشتن.

و قرار شد برادر شوهر بگه هر چی دوست داشتی و تونستی جهیزیه بیار و من چیزی نمیگیرم (البته گفتیم بگیره ها اما اونا پر رو نشن)

خلاصه روز 3 شنبه رسید و قرار شد برادر شوهر بره دنبال دختر عموش و با هم کمی حرف بزنن (بار دوم بود میخواستن حرف بزنن) و بعدش برن دنبال مامان دختره و بیان خونه ما. باباش هم قرار بود از راه بیاد خونه برادرش که پدر شوهر من باشه.

وقتی من از شرکت رسیدم خونه دیدم جوجو گفت تموم شد.

گفتم چرا چی شد؟ گفت نمیدونم. عمو اومد اینجا و هر کاری کردیم داخل نرفت و رفت با تلفن حرف زد و .. بعدشم رفت.

یه 2 ساعتی منتظر شدیم برادر شوهر اومد و گفتم چی شد؟

گفت هیچی این دختره میگه این بار آخر بود ما هم رو دیدیم و پشت سرم حرف میزنن و..

گفت هر چی هم من بهش گفتم بابا ما اصلاَ هم رو نمیشناسیم (رفت و آمدی با هم ندارن چند ساله) باید بیرون بریم شاید تو از من خوشت نیومد..بعدش گفت دختره گفته نه دو نفر اگه هم رو دوست داشته باشن توی زندگی به خاطر هم گذشت میکنن.

حالا شما تصور کنین اینا طرز فکر یه دختره که داره فوق لیسانس میخونه و ادعا داره سال دیگه میخواد دکترا شرکت کنه.

خوب من که کلاَ نا امید شدم.

بعدش از برادر شوهر پرسیدم بالاخره چی شد.

گفت کلاَ نرسیدیم به حرفهایی که اون شب زدن بپردازیم. همین اولش با هم نساختیم. من حاظر نیستم با همین 2 بار برم بشینم پای سفره عقد. دختره هم میگه دفعه آخر بود اومدم بیرون.

خلاصه قرار شده بود که اگر موافق بیرون رفتن بودن خبر بدن.

اون شب هم مادر شوهر طفلی کلی غذا پخته بود و خونه جینگولویی کرده بود.

عمو اینای جوجو حتی یه زنگ نزدن بگن نمی آئیم. عذر خواهی پیش کششون.

بابای جوجو هم از دست برادرش خیلی عصبانی بود که چرا حتی توی خونه نیومده.

خلاصه فرداش شد و مادر شوهر اینا هیچ کدوم حاظر نشدن یه زنگ به خونه عموش اینا بزنن و قضیه تموم شد.

بعدشم مامانم دختر یکی از دوستاش رو معرفی کرد به داداش جوجو.

دیروز توی مولودی اومدن. دختره یه صورت عادی داره اما دختر خوبی به نظر میاد.

بعدش قرار بود بعدش شب نشینی برن خونه مامانم اینا تا با حسین اینا قلیون بکشن که مامانم طی یه اقدام انتحاری گفت ما هم بریم و برادر شوهر دختره رو ببینه.

دید و پسندید.

جوجو هم گیر داده باید تحقیق کنیم که من بهش حق میدم. مامانم هم ناراحت شده که چرا جوجو اینطوری گفته. 

میگه اول باید برین خاستگاری بعد تحقیق کنین. تازه اینا آدمهای خوبی هستن و اینا...

منم گفتم نه به نظر من آدم باید با چشم باز حرکت کنه.

واله به خدا. فردا پس فردا اگه آدم ناتویی در اومد کی میخواد جواب خانواده شوهر رو بده.

یکی نیست بگه مامانه من نونت نیست آبت نیست عروس معرفی کردنت چیه. بذار هی برن خاستگاری و هی نه بگن ونه بشنون.

اینجوریه دیگه.

راستی اون لیستی هم که مامان جوجو تو یخلسه قبول کرده بود شامل این موارد بود:

سرویس چوب - فرش - یخچال - تلوزیون

بعدش حتی این تلوزیون رو هم من خودم خریدم... یعنی فرق رو میبینین؟؟؟

این پست رو رمزی میذارم تا اگه جوجو خواست فضولی کنه و سری به وبلاگم بزنه نگه رفتی همه چیز رو ریختی روی داریه نیشخند

دیروز توی مراسم مولودی واقتی داشتم طبق معمول تنهایی کارها رو انجام میدادم دلم گرفت. یعنی باورم نشد که چند ساله من دارم توی این مراسم کار میکنم و هنوز به خواهشی که دارم نرسیدم.

دیروز هم روزه بودم. از بس در طول روز شربت ریخته بودم موقع افطار داشتم ار فرط تشنگی جون میدادم.

 

 

/ 18 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیــــر

آره به ذهن ها هم بستگی داره. البته توجیه شما هم می تونه حقیقت داشته باشه . من اولش یه چیز دیگه خوندمش. خب اولین تصور هم بعد از به هم خوردن جریان جاری اینه که شما بعد از جاری ... یه کلمه نا خوشایند بذاری !

امیــــر

البته اشتباه از من بود. ولی خب بعضی مواقع باید آدم بررسی کنه که از یه کلمه یا حرفش، مخاطب چی برداشت می کنه. بعضی وقتها یه کلمه چند جور خونده میشه. یا مخاطب برداشتی غیر از منظور ما رو ممکنه داشته باشه. نیت ما ممکنه به طرز صحیح به مخاطب القا نشه

امیــــر

یه مسابقه بذار ببین بقیه دوستان اگه دقت کردن - اولین تصورشون از رمز چی بوده. البته راستش رو بنویسن. ببینم ذهن من خرابه !! یا ممکنه بقیه هم اشتباهی در برداشت ها داشته باشند؟

امیــــر

فکر کنم دو تا کامنت من اینجا نا پدید شد !! گل گذاشته بودم و مسابقه و اینا ....

لیمو

دوستم جاری آشنا باشه یا غریبه فرق نمی کنه اخر سر خار میشه میره تو چشمت..پس خیلی خودتو دخالت نده ..پس فردا خوب باشه میگن قسمتش بوده بد باشه میگه مامان نیلوفر معرفش بوده والا. ایشالا توام زودی به خواهشی که داری برسی[ماچ]

لیمو

راستی از رمزم ممنون[قلب]

فلفل بانو

از رمز ممنون عاشقتم لینکت کردم ولی از من میشنوی اصلا نظر نده آخرش تو بده میشی این خانواده های شوهر اصلا قابل پیش بینی نیستن

امیــــر

خب پیش میاد دیگه، ربطی به شناخت و اینا نداره. پیش میاد یکی بخواد شوخی کنه . یا از یکی شاکی بشه جوری که در پاره ای مواقع نخواد سر به تنش باشه چه برسه این کلمه ... رو بهش نسبت بده![نیشخند]

sadafi

عزیزم من الان رمز رو دیدم!! فکر کرده بودم برای خودت درد و دل نوشتی که رمزی اش کردی نمیدونستم پشت سر جاری فرضی صفحه گذاشتی!! :D به نظر من هم تو این دوره زمونه آدم نباید برای ازدواج یکی دیگه از خودش مایه بذاره و حتی معرفی کنه!! یه چیز دیگه هم اینکه من فکر میکنم چون خانوم ارشد میخونه اینقدر خود بزرگ بینه! والا الان چیزی که ریخته دانشجوی ارشد و دکتری ! مردم چه اعتماد به نفسی دارن ها!!!