و اما بازززز

سلام

امروز صبح بازم تصادف کردم.. خدا رو شکر که جدی نبود... اما آقای محترم از ساعت 40/6 تا ساعت 8 صبح منو نگه داشت تا افسر و خسارت سیار بیاد..

تازه جوجو هم اومد و خودش رو رسوند و نذاشت آقای ظاهراَ محترم سپر قبلاَ شکسته اش رو پای من بنویسه.

جوجو عصبانی شد وقتی فهمید آقاهه زیری سپرش رو خودش جدا کرده بود و توی صندوق انداخته بود اما به جوجو گفته بود خودش شکسته افتاده...

وقتی هم که عصبانی میشه دیگه هیچ حرفیو نمیشنوه... راننده که عملاَ خمار بود... برادرش که کنارش بود خودش مدیر مالی یه شرکت بیمه بود... خدائیش با عصبانیت جوجو خیلی صبوری کرد.. (البته به قول جوجو میخواست اگر میشد محترمانه خسارت سپر شکسته اش روهم بگیره)

آخرشم به خیر گذشت و با هم شماره هم رد و بدل کردن..

2 شب پیش هم حسین شیرینی خرید اومد خونمون.

دستم رو بوسید و گفت غلط کردم..

من بغض کرده بودم... (داره فیلم هندی میشه تحمل ندارین نخونین)

اونم اشک جمع شده بود توی چشماش (آه خدای من...)

دیگه خلاصه کلی دستم و صورتم رو بوسید و گفت مثل یه حیوون با وفا پشیمونم و خواست که از ته دل ببخشمش.... منم که حساس و البته گوش مخملی..

گفتم باشه. حالا هی سر منو که گریه میکردم میگرفت توی بغلش و نگه میداشت و سرم رو میبوسید...

منم به بوی مردها حساسیت دارم.. راستش نمیتونم خیلی تحمل کنم.. هرچی سعی میکردم سرم رو بیرون بیارم محکم نگه داشته بود که عشقش رو نشون بده بچه.. هی داشت میگفت منو ببخش... رضا هم وایساده بود و نگاه میکرد.. که سرذم رو کشیدم بیرون گفتم باشه بابا بخشیدم ولم کن خفه ام کردی... دیگه مرده بودن از خنده..

1 ساعتی نشست و بعدش هم رفت و برای فردا شبش که دیشب بود دعتمون کرد خونشون.

دیشب هم که برای اولین بار رفتم خونشون یه مجسمه عقاب براشون خریدم که خودم خیلی خوشم اومد.. اونا هم اگه خوششون نیومد مشکل خودشونه.

به مهسا کمک کردم اما راستش زیاد بهش محل نذاشتم..  خوشم از دو به هم زنی نمیاد. من توی این 2 سال که اینا عقد کرده بودن همه جوره هواشون رو داشتم.. اما فکر کرده منم مثل فامیل خودش بیکارم هی بشینم خاله خان باجی بازی در بیارم..

دیگه همین.. این روزها هم مادر شوهر در ادامه سفر های مارکوپولوئیش رفته اصفهان.. و فردا میشه یک هفته که ما میزبان پدر شوهر و برادر شوهریم..

رفتن اونجا انحصار وراثت کنن. میخوان زمین های مادرشون رو تقسیم کنن.

ببینیم چی به ما میرسه. اولین باره که قراره چیزی به ارث ببریم... والله پدر بزرگ و مادر بزرگ هامون هرچی داشتن قبل از اینکه به ما برسه تهش رو در آوردن.. از مادر بزرگ جوجو ارث ببریم ببینیم چه مزه اییه.

همین دیگه... مواظب خودتون باشین.

/ 7 نظر / 4 بازدید
همسفردل

سلام دوست وب باحالي داري ممنون مي شم به من هم سر بزني و نظر بدي اگه دوست داشتي با هم تبادل لينک کني عنوان وب من: همسفردل13+ آدرس وب من: http://snowman7.persianblog.ir

رئیس بزرگ

سلام نیلو بانو خدا رو شکر که تصادفت جدی نبوده [چشمک][گل]

بانو

عکس های پست قبل عالی بود... ایشالله همیشه به گردش و مسافرت... خوب کاری کردی با برادرت آشتی کردی... [قلب]

شهرزاد

سلام[گل] خدارو شکر که آشتی کردی و تصادفت جدی نبود اگه دوست داشتی به منم سر بزن خوشحال میشم[لبخند]

صدفی

سلام خانوم خانوما این پستت توش همه چیز داشت جز قدر دانی از پیشگویی های صدفی!!! یا شاید هم کامنت 2 تا پست پایینتر رو که 10 مهر برات گذاشته بودم نخوندی!!!!! حال میکنی چه دوست پیشگویی داری؟ فکر کنم که هر وقت تو عکاسی سرمون خلوت شد کف بینی راه بندازم!!!!!!

فرام

سلام دوست جون عکسهای شمال خیلی قشنگ بود.خوش باشی[ماچ]

فاطی خاکی

میگم یه کاری کن برو یه بار دیگه تعلیم رانندگی![خنده]